تكرار را جانشين تكامل ، تعادل و همآهنگى را جانشين نبرد و تنازع مىكنند .
عرفان مولوى شكل تكامل يافته و شايد قلّهء عرفان ايرانى در دوران بعد از اسلام است . عرفاى ايران در دوره بعد از اسلام ، بعضى مانند جنيد ظواهر مذهب را مراعات مىكردند و از وحدت وجود و اينكه ذات خداوند « ممازج با اشياء » است دم نمىزدند . و بدينسان اسرار را نگاه مىداشتند ؛ گروه دوّم كسانى هستند كه چنان مست بادهء حقيقت مىشدند كه ظواهر مذهب را زيرپا مىگذاشتند و آشكارا فرياد « انا الحق » و « ليس فى جبّتى الّا اللّه » سر مىدادند و اسرار را هويدا مىكردند ، چون منصور حلّاج و بايزيد بسطامى .
در ممالك اسلامى ، بعضى از عرفا مانند ابن عربى ، سهروردى ، غزّالى ، عطّار و مولوى گاه به زبان فلسفى و گاه به زبان شعر كه براى مستمع دلپذير باشد انديشههاى عرفانى را تبليغ مىكردند ؛ سهروردى به آموزش خود ، سخت رنگ ايرانى و مصطلحات عرفانى پيش از اسلام را در آموزش خود به كار برد . ترك دنيا ، خوار شمردن عقل و استدلال ، تجليل عشق و كشف و شهود ، اعتقاد به واحد بودن جوهر هستى ، تسامح و فقدان تعصّب در مقابل عقايد ملل و نحل ، اصول عمدهء عرفان شرقى است . در عينحال در عرفان شرقى جسته جسته تعاليم و آموزشهاى مثبتى مانند آزادانديشى و ترديد در صحّت معتقدات ، بىاعتنائى به ظواهر ، وارستگى روحى و قدرت اخلاقى ، مقاومت در برابر نظامات مادّى و معنوى موجود ، و نرمش عقلانى ديده مىشود .
از قرن 2 تا 6 هجرى ، عرفان نضج مىيابد و سپس دوران كامل خود را طى مىكند ، صوفيگرى از صورت الحاد ممنوع و مطرود ، درمىآيد و كم و بيش به جريان رسمى و قانونى عصر بدل مىشود و عناصر ناراضى و طغيانى تحت عنوان درويشى و رندى و قلندرى و خراباتيگرى ، حساب خود را از صوفيان سالوس جدا مىكنند . در دوران حافظ ، درويشى در خراسان و كرمان و مازندران بهصورت جنبش خلق درمىآيد و سپس همهء اين جريانات متلاشى مىشود و نقش فعّال و سرزندهء خود را از دست مىدهد .
عرفان مولوى ، عرفانى ايران است و بيشتر جهات مثبت عرفان را منعكس مىكند : وحدت وجود و عشق به همهء ظواهر عالم به مثابه مظاهر خداوند ،
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 418
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٤١٨