مىكشيدند و به رقص و پاى بازى برمىخاستند و گاه در حال رقص به دور خود مىگشتند و بدين مناسبت آنها را « چرخ » و چرخزن مىگفتند ؛ عمّامه از سر مىافكندند ، خرقه را پاره مىكردند . . . و دست و پاى يكديگر را مىبوسيدند و گاهى برابر هم به خاك مىافتادند و سجود مىكردند و يكديگر را در بغل مىگرفتند و براى هريك از اين امور ، آداب خاصّ وضع كرده بودند . . . مولانا پس از اتّصال به شمس تبريزى به سماع مىنشست و به رقص برمىخاست و مجالس سماع و رقص وى ساعتها طول مىكشيد . رسم سماع و رقص پس از وى ، به عنوان يك آيين مولوى ، بر سر تربت او و خانقاههاى مولويان ، قرنها ، متداول و معمول بود . اكنون نيز سالى يك نوبت در قونيّه اين مراسم برپا مىشود و تقليدى از اين آئين صورت مىگيرد .
بسيارى از فقها و اهل ظاهر و بعضى از مشايخ تصوّف ، سماع و بالاخصّ رقص را منكر بودهاند و آن را خلاف شرع و بدعت انگاشتهاند ، ولى اين رسم از ديرباز و على التحقيق از قرن سوّم هجرى در ميان صوفيان معمول بوده است . صوفيان رقص را از توابع و نتايج ظهور « وجد » مىدانستهاند و وجد حالتى است كه پس از سماع در سالك بظهور مىرسد و چون قوّت گيرد ، او را در گريه افكند يا فرياد شادى در وجودش برانگيزد ؛ سالك در اين احوال عملش غيرارادى و نشانهء لطف انديشه و صفاى دل است . . . » « 1 » اين همه تأثير سماع و حاصل اتّصال باطن به غيبت و مستى شهود جمال و كشف خالق و اسرار است ؛ سعدى در دفاع از جماعت صوفيان گويد :
ندانى كه شوريده حالان مست * چرا برفشانند در رقص دست
گشايد درى بر دل از واردات * فشاند سر و دست بر كاينات
حلالش بود دست بر ياد دوست * كه هر آستينيش جانى دروست
جانها بستند اندر ، آب و گِل * چون رهند از آب و گِلها ، شاد دل ؟
در هواى عشق حقّ رقصان شوند * همچو قرص بدر بىنقصان شوند !
هامش
( 1 ) . فروزانفر ، شرح مثنوى شريف ، جزء دوّم از دفتر اوّل ، ص 476 به بعد .