غيرمستقيم صرف نمىكرد و نماز و روزه و حجّ و امر به معروف و نهى از منكر را وسيلهء راه يافتن به معشوق نمىدانست ، چون با معشوق همنشين گشت دلّالگان را دفع كرد .
چونكه با معشوق گشتى همنشين * دفع كن دلالگان را بعد از اين
( مثنوى )
ولى مردم كوتهبين مىگفتند « دريغا ، نازنين مردى و عالمى و پادشاهزادهيى كه از ناگاه ديوانه و مختلّ العقل گشت » ( مناقب العارفين ) . دشمنان و رقباى مولانا نيز از فرصت استفاده كردند و به نام غيرت مسلمانى و نگاهدارى بيضهء اسلام آتش فتنه را دامن مىزدند و فرياد « وادينا » سر مىدادند و مردم و مريدان مولانا را بر ضدّ شمس برمىانگيختند و او را مسبّب آن حركات قلمداد مىكردند ؛ با اينحال آتش عشق مولانا تيزتر مىشد و بىپروا مىگفت :
پير من و مراد من ، دردِ من و دواى من * فاش بگفتم اين سخن ، شمس من و خداى من
شمس چون ديد مريدان قصد جانش كردهاند ، به ولد گفت : « ديدى مريدان عهد بشكستند ، اينبار چنان بروم كه نداند كسى كجايم » . . . شبى ناگهان از ميان جمع نهان شد . . . مولانا قريب 7 سال ، يعنى از سال 645 ه . كه سال ناپديد شدن شمس تبريزى است تا آغاز مصاحبتش با شيخ صلاح الدّين زركوب قونوى يعنى 652 ، دوبار در طلب شمس به دمشق رفت لكن آن آفتاب معرفت را در دمشق نيافت و پس از سالها فراق و غزلسرائى دست از شمس بداشت و گفت :
فتنه و آشوب و خونريزى مجو * بيش از اين از شمس تبريزى مگو « 1 »
تصويرى از محيط اجتماعى در جهان شمس
. . . در عصرى كه توليد بيشتر ، توليد كشاورزى است و كشاورز آواره است ، . . .
قوى زالوى ضعيف است ، توانگر بارى بر دوش ناتوان است ، آنگاه تصوّف و عشق از زبان شمس ، در اينچنين جهانى درس ايثار مىدهد : درس غمخوارى ، درس بارگيرى از دوش مردم را مىآموزد : « بار خود ، از دوش مردمان بردار و بار ايشان
هامش
( 1 ) . مكتوبات جلال الدّين محمّد مشهور به مولوى ، با مقدّمه و تعليقات يوسف جمشيدىپور و غلامحسين امين ، از ص 4 تا 31 ( به اختصار ) .