بكش ، و طمع از ايشان ببر و آن خود پيش ايشان نه ؛ ( و براى تجديد تعادل : ) ايشان ، توانگرى مىخواهند ، تو درويشى خواه : ايشان « عزّ » مىخواهد تو « ذلّ » خواه ( افلاكى 4 / 57 ) « 1 » .
پس از آنكه پيشواى اسلام گفت كه در انسان صفات خدائى وجود دارد ، « جملههائى از اين قبيل بيان شده است : « من حقّم ( حلّاج ) ، من دهرم ( حضرت محمّد ( ص ) ) ، من قرآن ناطقم ( حضرت على ( ع ) ) من سبحانم ( بايزيد ) . . . » « 2 » .
« تصوّف با در نظر گرفتن جنبهء تأمّلى و پژوهشى ، آنكه بعدها رشد پيدا كرد ، نوعى از انديشهء آزاد و در واقع همپيمان با عقليگرى است ؛ اهميّتى كه تصوّف به تمايز گذاشتن ميان ظاهر و باطن مىدهد ، سبب پيدا شدن حالت بىاعتنائى نسبت به هرچه ظاهرى و غيرواقعى است شده بوده است . . . از آنجا كه تصوّف از جنبهء تأمّلى و مراقبهء آن ، هيچ حدّ و سدّى براى انديشه قايل نبود ، بهترين متفكّران اسلامى را به خود جلب و جذب كرده است . به اين ترتيب حكومت اسلامى عموما به دست كسانى افتاده است كه از لحاظ فكرى و عقلى متوسّط بودهاند و تودههاى غيرمتفكّر مسلمانان كه شخصيّتهاى عالىترى براى رهبرى خود نداشتهاند ، صلاح و سلامت خود را در آن يافتهاند كه كوركورانه از مذهب پيروى كنند . . . » « 3 » .
آتش عشق در دل مولوى
به قول جلال همائى : « . . . غزليّات آتشين مولوى كه در ديوان كبير اوست ، يك پارچه عشق و جذبه و حال است ؛ مثنوى شريف از سرآغاز دفتر اوّل :
بشنو از نى چون حكايت مىكند * از جدائيها شكايت مىكند
تا پايان مجلّد ششم . . . سر تا پا بر محور عشق مىگردد ، بطورى كه هيچكدام از شش دفترش از اشعار گرم پرشور و حال و داستانهاى عشق و عاشقى خالى نيست ( از باب مثال در دفتر اوّل داستان پادشاه و عشق كنيزك ، و در دفتر دوم قصّهء موسى و شبان ، و در دفتر سوّم و چهارم سرگذشت صدر جهان ، و در دفتر پنجم حكايت
هامش
( 1 ) . خطّ سوم ، دكتر صاحب الزمانى ، ص 317 ( به اختصار ) .
( 2 ) . احياى تفكّر دينى در اسلام ، نوشتهء محمّد اقبال لاهورى ، ترجمهء احمد آرام ، ص 127 .
( 3 ) . همان كتاب ، ص 172 .