تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
محمود و اياز ، و ليلى و مجنون و در دفتر ششم سرگذشت عاشق و اميد وعدهء معشوق . . . ) و هركجا رشتهء سخن به اين احوال مىكشد ، فيل مولوى ، به ياد هندوستان مىافتد ، مستى و جنون عشق عرفانى او را دست مىدهد ، و چندان روشنى و گرمى و سوز و فروغ در گفته‌هاى او موج مىزند كه خواننده و شنونده را هرقدر هم تاريك و سرد و افسرده و يخ‌زده باشد بر سر حال مىآورد و او را گرمى و روشنى نشاط مىبخشد . طبيب همهء علت‌ها و داروى جميع بيمارىهاى درونى و روانى بشر كه از شهوت و غضب و نخوت و ناموس توليد مىشود ، در مكتب عرفان مولوى همين عشق است .
شاد باش اى عشق خوش سوداى ما * اى طبيب جمله علّت‌هاى ما اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاتون و جالينوس ما . . . » « 1 »
عشق ارچه بلاى روزگار است ، خوش است * اين باده اگرچه پرخمار است ، خوش است ورزيدن عشق اگرچه كارى صعب است * چون با تو نگارى سروكار است ، خوش است
( از رباعيّات ديوان شمس ) مراتب ارادت و دلبستگى مولوى را به شمس در اشعار زير مىتوان دريافت :
دلبر و يار من توئى ، رونق كار من توئى * باغ و بهار من توئى ، بهر تو بود بودِ من خواب شبم ربوده‌اى ، مونس جان تو بوده‌اى * درد توام نموده‌اى ، غير تو نيست سود من جان من و جهان من ، زهرهء آسمان من * آتش تو نشان من ، در دل همچو عود من جسم نبود و جان بُدم ، با تو به آسمان بُدم * هيچ نبود در جهان ، گفت من و شنود من پير من و مراد من ، درد من و دواى من * فاش بگفتم اين سخن شمس من و خداى من

رقص ، سماع و وجد و برخى از عادات صوفيان

« مولانا درين ابيات ، عادت صوفيان را در رقص توجيه مىكند . رقص ميان صوفيان از ديرباز معمول بوده است و آنها پس از آنكه در سماع گرم مىشدند ، گاه مىگريستند و گاه از فرط خوشى دست مىزدند و گريبان مىدريدند و فرياد
هامش
( 1 ) . مولوىنامه ، از جلال الدّين همائى ، انتشارات آگاه ، از ص 8 به بعد .