. . . پس از سماع ، مولانا و يارانش شمس الدّين را با اعزاز تمام به قونيه آوردند ، مولانا از شادى در پوست نمىگنجيد و سر از دستار نمىشناخت ؛ هر ساعت در سماع مىشد و پروانهوار گرد شمع وجود شمس تبريزى مىچرخيد و مىرقصيد و پاى مىكوفت و دست مىافشاند و غزل مىخواند و روى به ياران كرده مىگفت :
امروز نشستيم چو رندان به خرابات * امروز نداريم سرِ زهد و مناجات
امروز شكستيم در توبه و پيمان * امروز به جز باده مدان جان خرابات
امروز چه گوئيم ، چه بزمست و چه باده * امروز چه ساقى ، همه لطفست مراعات
امروز ز هجران نه اثر ماند و نه بوئى * امروز ز دلدار ، وصالست و ملاقات
امروز عطاها و نواهاست ز ساقى * امروز قدحها و فرحها و شرابات
امروز همه مشغله و فتنه و سوزيم * امروز هياهوست در مجلس هيهات
امروز شما را « ولد » آورد شرابى * كآنرا نه زمين ديد به خواب و نه سماوات
جماعت حسودان و منكران توبه كردند و هريك به قدر وسع خوان نهادند و سماع كردند ، ولى اين دوران صفا و يكرنگى چندان نپائيد و بر خلاف آرزوى مولانا كه مىگفت :
اى خدا ! اين وصل را هجران مكن * سرخوشان عشق را نالان مكن
باغ جان را تازه و سرسبز دار * قصد اين بستان و اين مستان مكن
بر درختى كآشيان مرغ تست * شاخ مشكن ، مرغ را پرّان مكن
شمع جمع خويش را برهم مزن * قصد اين پروانهء حيران مكن
نيست در عالم ز هجران تلختر * هرچه خواهى كن ! و ليكن آن مكن
مخالفت مريدان مولانا ، با شمس تبريزى
در همان هنگام كه مولانا سرگرم يار بود ، مريدان و اهل قونيّه كه از تغيير حال مولانا - كه به يكبار ، پس از برخورد شمس ترك وعظ و اشارات و تدريس و فتوا و اقامهء نماز كرده و به رقص و سماع و چرخيدن و پاىكوفتن و دستافشاندن پرداخته بود - در خشم شدند و مريدان هم كه شمس را بدان اميد آورده بودند كه مولانا را بر آن دارد كه وعظ گويد و تدريس كند ، چون خلاف آن مشاهده كردند ، آشكار و نهان به دشمنى شمس قيام كردند ؛ امّا مولانا كه شرع را وسيلهاى براى رسيدن به معشوق مىدانست ، ديگر وقت خود را به ظاهر و صورت و توسّل به راههاى