دم شاد برنيارم ، ز زمانه بركنارم * همه اين شده است كارم ، صنما در انتظارم
. . . مولانا پىدرپى ، نامه و پيام براى شمس مىفرستاد تا اينكه از حضرت مولانا شمس به خداوندگار نامه آمد ، مريدان كه حال را چنين ديدند به انابت و استغفار مشغول شدند و مولانا آنان را ببخشود و پسرش سلطان ولد و 20 تن ديگر را مأمور عذرخواهى از گناه و گستاخى مريدان نمود و اين غزل را بسرود :
برويد اى حريفان ، بكشيد يار ما را * به من آوريد ياران ، صنم گريز پا را
به ترانههاى شيرين ، به بهانههاى رنگين * بكشيد سوى خانه ، مه خوب خوشلقا را
اگر او به وعده گويد كه دم ديگر بيابم * همه وعده مكر باشد ، بفريبد او شما را
دم سخت گرم دارد كه به جادوئى و افسون * بزند گره به آتش و ببندد او هوا را
به مباركىّ و شادى ، چو نگار من درآيد * بنشين نظاره مىكن تو عجايب خدا را
چو جمال او بتابد ، چه بود جمال خوبان * كه رخ چو آفتابش ، بكشد « 1 » چراغها را
برو اى دل سبكپر ، به يمين دلبر من * برسان سلام و خدمت ، تو عقيق بىبها را
شه ماست شمسِ دينم ، به حقيقت يقينم * ز لبان نبات ريزد ، ببرد ز ما عنا را
سرانجام سلطان ولد و ياران ، پس از تفحّص بسيار به ديدار شمس توفيق يافتند و پس از روزى چند راه قونيّه پيش گرفتند « . . . چون خبر وصول ايشان به قونيه رسيد ، حضرت خداوندگار با تمامت اكابر و اعاظم به استقبال بيرون آمدند و چون مولانا به معشوق كه هم شمس و قمرش ، و هم سمع و بصرش بود رسيد ، در سماع شد و شادىكنان و چرخزنان فرمود :
شمس و قمرم آمد ، سمع و بصرم آمد * آن سيمبرم آمد ، و ان كان زرم آمد
مستىّ سَرَم آمد ، نور نظرم آمد * چيز ديگر ار خواهى ، چيز دگرم آمد
آن راهزنم آمد ، توبه شكنم آمد * و آن يوسف سيمينبر ، ناگه به برم آمد
آن كس كه همى جستم ، وى شب به چراغ او را * امروز چو تنگ گل ، بر رهگذرم آمد
دو دست كمر كرد او ، بگرفت مرا در بر * زان تاج نكورويان ، نادر گهرم آمد
از مرگ چرا ترسم ؟ كاو آب حيات آمد * وز تيغ چرا ترسم ؟ چون او سپرم آمد
امروز سليمانم ، كانگشتريم دادى * وان تاج ملوكانه ، بر فرق سرم آمد
هامش
( 1 ) . خاموش كند .