تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
مطاوعت « 1 » امر پير حيرت نمود ، فرمود كه به حقّ اوّل بىاوّل و آخر بىآخر كه از ابتداى عالم تا انقراض جهان مثل تو سلطانى در جهان وجود نه‌آمد و نه‌خواهد آمد » ؛ نقل از منتخب كتاب مناقب العارفين افلاكى ) .

آغاز دوستى مولانا با شمس

اكنون بازگرديم به آغاز دوستى مولانا با شمس . . . چون مولانا ، شمس را ديد يكباره اسير پنجهء عشقش گرديد و به خانه دعوتش كرد و ديوانه‌وار سر در پايش نهاد . . . دست معشوق را گرفت و به خانه برد و چهل روز يا به قولى سه ماه در خلوت پيش يار نشست و در را به روى موافقان و منافقان بست . . . بعد از بيرون آمدن از خلوت به كلّى تغيير حالت داد ، از وعظ و ارشاد و اقامهء نماز و فتوا و تذكير و امر به معروف و نهى از منكر و مجالس گفتن دست كشيد ، به سماع و رقصيدن و چرخيدن و پاىكوفتن و دست‌افشاندن پرداخت ، و درس و بحث فراموش كرد . . . از همه گسيخت و در دامن شمس آويخت ؛ مريدان همهمه سردادند . . . مريدان از يكطرف ، و مردم قونيّه از طرف ديگر به آزار شمس برخاستند ، آشكار و نهان فحش‌ها مىدادند و تيغ به رويش مىكشيدند و در تمهيد وسايل نابودى او بودند . . . عاقبت شمس از آزار مردم به تنگ آمد و تصميم گرفت قونيه را ترك كند . . . مولانا عجز و نياز عاشقانه نمود تا بلكه او را از عزم خود منصرف كند .
بشنيده‌ام كه عزم سفر مىكنى ، مكن * مهر حريف و يار دگر مىكنى مكن . . . اى مَه كه چرخ زير و زبر از براى تست * ما را خراب و زير و زبر مىكنى ، مكن كو عهد و كو وثيقه كه با ما تو كرده‌اى * از قول و عهد خويش عبر مىكنى ، مكن چه وعده مىدهى و چه سوگند مىخورى * سوگند و عشوه را چه سپر مىكنى ، مكن
زارىهاى مولانا در دل شمس تأثير نكرد و روز پنج‌شنبه 21 شوّال 643 ه . ق پس از 16 ماه مصاحبت با مولانا عازم دمشق شد . . . مولانا بىتابانه ناله مىكرد و نغمه مىسرود و با لحن خوش و به ياد روى يار و ايّام وصال ، نى و چنگ و رباب مىزد . . .
ز غم تو زارزارم ، شب و روز بيقرارم * دل و جان به غم سپارم ، ز دو ديده خون ببارم
هامش
( 1 ) . فرمانبردارى .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 409 | مرتضى راوندى