تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
گرفت ، در بغداد شيخ اوحد الدّين كرمانى را ديد ، پرسيد در چيستى ؟ « 1 » گفت ماه را در آب طشت مىبينم . فرمود كه اگر در گردن دنبل ندارى چرا در آسمانش نمىبينى ؟ اكنون طبيبى به كف كن تا تو را معالجه كند تا در هرچه نظر كنى در او منظور حقيقى را بينى . شيخ به رغبت تمام گفت كه بعد اليوم مىخواهم كه در بندگيت باشم ، گفت به صحبت ما طاقت نيارى ، شيخ به جدّ گرفت كه البته مرا در صحبت و خدمت خود قبول كن ، فرمود به شرطى كه على ملاء النّاس « 2 » در ميان بازار بغداد با من نبيذ « 3 » بنوشى ، گفت نتوانم ، گفت براى من نبيذ خاصّ توانى آوردن ؟ گفت نتوانم . گفت وقتى من نوش كنم با من توانى مصاحبت كردن ؟ گفت نمىتوانم ؛ حضرت مولانا شمس الدّين بانگى زد كه از پيش مردان دور شو . . . صحبت من كار تو نيست . . . آرى شمس كسى را مىخواست كه مجنون‌وار گرد شمع وجودش گردد و از عشق نپرهيزد و مستى سرانداز مىخواست كه از عربده نگريزد ، و اگر سر طلبد در پايش اندازد و گر زر طلبد اندر قدمش ريزد ، كسى را طلب مىكرد كه به فرمانش ترك مسجد و منبر كند و راه خرابات پيش گيرد و در گوشهء آن با زخمه و چغانه به سر برد و گر شاهدى هم خواهد ، دست حرم خود را در دستش نهاد ( اشاره بدين مطلب از مناقب العارفين است كه . . . « مولانا شمس الدّين به طريق امتحان و ناز عظيم ، از حضرت والدم عظّم اللّه ذكره شاهدى التماس كرد ، پدرم حرم خود كراخاتون را كه در جمال و كمال جميلهء زمان و سارهء ثانى بود و در عفّت و عصمت مريم عهد خود ، دست بگرفته در ميان آورد ، فرمود كه او خواهر من است ، بلكه نازنين پسرى مىخواهم كه به من صحبت كند ، فى الحال فرزند خود سلطان ولد را كه يوسف زمان بود ، پيش آورد و گفت اميد آنست كه به خدمت و كفش گردانى شما لايق باشد ، فرمود كه او فرزند دلبند من است ، حاليا اگر قدرى صهبا « 4 » دست دادى اوقات را ، به جاى آب استعمال مىكردم كه مرا از آن ناگزير است ، همانا كه حضرت بنفسه « 5 » بيرون آمد ، ديدم كه سبوئى از محلّهء جهودان پر كرده بياورد و در نظر او نهاد ، ديدم كه مولانا شمس الدّين فرياد برآورد و جامه‌ها را به خود چاك كرد ، سر در قدم پدرم نهاد و از آن قوّت
هامش
( 1 ) . در چه حالى ، در چه مرحلهء عرفانى سير مىكنى . ( 2 ) . در برابر مردم . ( 3 ) . شراب . ( 4 ) . شراب . ( 5 ) . خودش .