شست « 1 » برجاش شه جلال الدّين * رو به دو كرد خلق روى زمين
مفتىِ شرق و غرب گشت به علم * از جهان ، جهل در نوشت به علم
بيقراران شدند از او ساكن * همه در ظلّ او ز خوف ايمن
داد با هركسى عطاى دگر * شد از او يك چو ماه و يك چون خور
پس از چندى سيّد برهان الدّين محقّق ترمذى ، مريد بهاء ولد ، كه از مريدى به مرادى رسيده بود در طلب شيخ به قونيّه آمد ، چون شيخ را نايافت به فرزندش جلال الدّين گفت : « به علم ، وارث پدر شدى ، غير از اين احوال ظاهر ، احوال ديگر بود و آن آمدنى است نه آموختنى . . . آن را از من كسب كن تا در همه چيز ظاهرا و باطنا وارث پدر گردى و عين او شوى . . . » چون اين سخن شنيد ، سر در پاى او نهاد و مريدش گرديد و مدت 9 سال در صحبت او بود و به مجاهده و رياضت مشغول بود تا به كمال شيخى رسيد و عين او گشت . برهان الدّين در سنهء 637 ه . ق درگذشت ؛ پس از او مولانا بر مسند ارشاد « 2 » نشست و به موعظه و فتوا و مجلس گفتن مشغول شد و قريب ده هزار كس ، گرد شمع وجودش پروانهوار مىگرديدند .
ظهور شمس تبريزى
مولوى بعد از آن ، پنج سال تمام زاهدى سجّادهنشين شد . . . تا عاقبت آفتاب جمال شمس تبريزى نمايان شد و آن عارف كامل و زاهد سجّادهنشين و آن مدافع دين احمدى و جامع علوم منقول و صاحب منبر و دستار را به عاشقى شيدا و رندى لاابالى و مستى عربدهكش ، كه جز پاى كوفتن و جهيدن و چرخيدن و غزل سرودن كارى نداشت ، مبدّل كرد . . . حاصل 38 سال عمر خود را در طبق اخلاص نهاد و تقديم شمس كرد . . . در نتيجهء اين عشق ، ديوان كبير به رشتهء نظم كشيده شد . . . و كتاب مثنوى كه چكيدهء تمام احوال و امواج زندگى و حاصل 69 سال عمر اوست ، به وجود آمد . . . شمس الدّين كه بود ، كه يكباره زاهد و شيخ مفتى را شاعر و ترانهگوى و خمّار كرد . . . شمس الدّين از مردم تبريز و به قول افلاكى ، نخست مريد شيخ ابو بكر زنبيلباف تبريزى بود ؛ چون به درجهء كمال رسيد ، در طلب مردان حقّ راه سفر پيش
هامش
( 1 ) . نشست .
( 2 ) . راهنمائى .