تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
اقامت گزيد . سلطان علاء الدّين كيقباد و معين الدّين پروانه به خدمتش شتافتند ، سلطان مىخواست در طشت خانه خود از وى پذيرائى كند ولى او نپذيرفت و گفت : « . . . ائمّه را مدرسه و شيوخ را خانقاه و امرا را سرا و تجار را خان و رنود را زوايا و غربا را مصطبه مناسب است ، همانا در مدرسه التونيّه نزول فرمودند . . . » و به تذكير و تفسير آيات قرآنى پرداخت و پس از دو سال بيمار شد و درگذشت ؛ سلطان ولد گويد :
چون بهاء ولد نمود رحيل * شد ز دنيا به سوى ربّ جليل در جنازه‌ش چو روز رستاخيز * مرد و زن گشته اشك خونين ريز نار « 1 » در شهر قونيه افتاد * از غمش سوخت بنده و آزاد علما سربرهنه و ميران * جمله پيش جنازه با سلطان هيچ در قونيه نماند كسى * از زن و مرد و از شريف و خسى كه نشد حاضر اندر آن ماتم * چون كنم شرح آن گران ماتم در جهان هيچكس نداد نشان * كه برون شد جنازه‌اى ز انسان شد ز غمّ هفت روز ، برننشست * دل چون شيشه‌اش ز درد ، شكست هفته‌اى خوان نهاد در جامع * تا بخوردند قانع و طامع مالها بخش كرد بر فقرا * جهت عَرسِ « 2 » آن شَهِ و الا روز و شب در فراقش افغان كرد * از دو چشم اشك و خون دُرافشان كرد

مولانا جلال الدين رومى

به حكايت ولدنامه چون بهاء درگذشت ، مريدان جمع شدند و مولانا را بجاى پدر نشاندند :
تعزيه چون تمام شد ، پس از آن * خلق جمع آمدند پير و جوان همه كردند رو به فرزندش * كه توئى در جمال مانندش بعد از اين دست ما و دامن تو * همه بنهاده‌ايم سوى تو رو شاه ما زين سپس تو خواهى بود * از تو خواهيم جمله مايه و سود
هامش
( 1 ) . آتش . ( 2 ) . مقام رفيع .