تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
اصحاب ، و زاد و زياد راحلهء سفر ايشان بود . . . فرياد و غريو از نهاد خلق كه مريد و محبّ او بودند برخاست و غلّوى عام شد و فتنهء عظيم خواست شدن ؛ خوارزمشاه متوّهم شد ، بار ديگر قاصدان معتبر پيش سلطان العلماء فرستاد . . . بعد از نماز خفتن ، پادشاه خود با وزير به خدمت بهاء ولد آمد و سر نهاده بىحد لابه كرد كه فسخ عزيمت كند . . . البتّه راضى نشد ؛ التماس نمود كه بارى چندان عزيمت كند كه مردم را اطّلاعى نبوده باشد و الا فتنها متولّد شود و خرابى عظيم واقع گردد ؛ بهاء ولد قول سلطان قبول كرد ؛ روز جمعه تذكير عظمى فرمود . مجلس به غايت گرم شد و شور و افغان خلايق از حدّ گذشت و به جاى اشكها از ديده‌هاى محبّان ، خون جارى گشت و همچنان در اثناى كلام سرآغاز كرد كه اى ملك ملك فانى ، بدان و آگاه باش ، اگرچه نمىدانى و آگاه نه‌اى ، تو سلطان و منهم سلطان ، ترا سلطان الامرا مىگويند و مرا سلطان العلماء و تو مريد منى ، همانا كه پادشاهى و سلطنت تو موقوف به يك نفس است و هم پادشاهى و سلطنت ما نيز وابسته به يك نفس است ، چون آن نفس از نفس تو منقطع شد نه تو مانى و نه تخت و بخت و مملكت و اعقاب و انساب و اسباب تو بماند . . . به كلّ معدوم شوند ؛ امّا چون نفس نفيس ما از قفس برآيد ، انساب و اولاد ما ، كه اوتاد الارضند تا قيامت خواهند بودن . . . اما معلومت باد كه در عقب من لشكر جرّار تاتار . . . مىرسند و اقليم خراسان را خواهند گرفت . . . و عالم را تراب و خراب خواهند كرد . گويند حضرت جلال الدّين محمّد در آن زمان 5 ساله بود و برادرش علاء الدّين محمّد هفت ساله بود . » « 1 » . هرچند مطالب و مندرجات مناقب العارفين با واقعيات تاريخى كاملا منطبق نيست ولى اين مطلب مسلّم است كه در آن ايام ، آشفتگى دولت خوارزمشاهى و قدرت رزمى مغولان بر ارباب عقل مكتوم نبود و سلطان العلماء از ضعف و اختلاف درونى حكومت خوارزمشاهيان به خوبى آگاه بود و خطر را پيش‌بينى مىكرد ، و چون مردى صوفى مسلك و اهل اشراق بود با امثال فخر رازى و حكما و فلاسفه كه تنها از عقل و استدلال براى كشف حقيقت مدد مىگرفتند ، رابطهء خوبى نداشت . در چنين شرايطى بهاء ولد آهنگ سفر كرد و سرانجام در قونيّه با احترام فراوان
هامش
( 1 ) . از نسخهء خطّى مناقب العارفين ، احمد افلاكى ( به اختصار ) .