بزرگ ، زبان طعن گشودند : حبث فقيهانه مىكردند و حسودانه چيزها مىگفتند . . . و حضرت بهاء ولد دائما بر سر منبر در اثناى تذكر ، فخر الدّين رازى و محمّد خوارزمشاه را مبتدع خطاب كردى و آينهوار حال هريكى را كماكان بازنمودى و ايشان از راستگوئى او ، سخت رنجيدند و اصلا مجال قال ، و امكان جواب و سؤال نداشتند ؛ همچنان روزى در وعظ عظيم گرم شده بود ، فرمود كه اى فخر رازى و محمّد خوارزمشاه و مبتدعان ديگر ، بدانيد و آگاه باشيد كه شما صد هزار دلهاى با راحت را و كشوفها و دولتها را رها كردهايد و در اين دو سه تاريكى گريختهايد ؛ اين غلبه از بهر آنست كه نفس غالب است و شهوت طالب . . . چون اين كلمات و وعظ از حدّ گذشتى ، ايشان بالطبع ملول و منفعل مىشدند . . . به خدمت خوارزمشاه . . . غلوّ كردند كه بهاء ولد تمام خلق بلخ را به خود راست كرده و ما را و شما را اصلا اعتبار و تمكين نمىكند و تصانيف را قبول نمىكند و علوم ظاهر را فرع علوم باطن مىگيرد و به امر معروف ، خود را مشهور كرده است ، مىبايد كه در اين چند روز قصد تخت سلطانى خواهد كردن و كافّهء تاس و رنود با وى متّفقند ؛ حاليا در اين باب تدبير و تفكّر . . . از جملهء واجبات است ، همانا خوارزمشاه در اين فكرت حيرت نموده فرو ماند تا به چه طريق اين معنى را اظهار كند و به سمع او برساند .
جماعتى از محبّان حضرتش ، از اينحال به خدمت شيخ اخبار كردند ؛ روز دوّم محمّد خوارزمشاه قاصدى از خاصّ خود به خدمت بهاء ولد فرستاد ، كه اگر مملكت بلخ را شيخ ما قبول مىكند تا بعد اليوم پادشاهى و مماليك و عساكر از آن او باشد و مرا دستورى دهد تا به اقليم ديگر روم و آنجا مقام گيرم كه در يك ملك دو پادشاه نباشد و للّه الحمد كه او را دوگونه مملكت و سلطنت مسلّم شده است ، يكى سلطنت اين جهانى ، دوّم سلطنت آن جهانى ، اگر چنان كه سلطنت اين جهانى به ما ايثار كنند و از سر آن برخيزند عنايت عظيم و لطف عميم خواهد بودن . چون قاصد سلطان بدين طريق تبليغ رسالت كرد ، حضرت بهاء ولد فرمود كه به خدمت سلطان اسلام سلام برسان و بگو ممالك ملك فنا و عساكر و خزاين و دفاين و تخت و بخت اين جهان لايق پادشاهان است ، ما درويشانيم ؛ مملكت چه مناسب حال ماست ؟
. . . به خوشدلى سفر كنيم . . . بهاء ولد اصحاب خود را اشارت فرمود . . . استعداد كنيد تا عزيمت مصمّم كنيم ، چنان كه قريب سيصد شتر بار كتب نفيس ، و آلات خانهء
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 404
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٤٠٤