دست در كاسه مىبايد كرد ، چه بودى اگر نبودى ! . . . جهد مىبايد كرد تا بسلامت بگذريم و در فتنهيى از فتنهها و آفتهاى اين عالم نيفتيم ، كه عالم پر از بلا و فتنه است . . . پر از گرگ و پلنگ است ، پر از مار و كژدم است و با اينان صحبت مىبايد داشت و روز و شب همصحبت ايشان مىبايد بود ، بلكه شب و روز خدمت ايشان مىبايد كرد و محكوم ايشان مىبايد بود . . . چه سود از اين فرياد و از اين ناله . . . » .
نسفى با بدبينى شديد به جامعهء بشرى ، راه نجات را در چهار چيز مىداند : « اوّل ترك ، دوّم عزلت ، سوّم قناعت و چهارم خمول ( يعنى گمنامى ) . . . هركه اين چهار چيز دارد . . . به يقين مىداند كه دانا و آزاد است » . « 1 » در صفحات بعد بار ديگر در بيان بهشت و دوزخ به خلقيّات بشر توجّه مىكند : « . . . بدان كه بهشت و دوزخ درهاى بسيار دارند ، جملهء اقوال و افعال پسنديده و اخلاق حميده درهاى بهشتاند و جملهء اقوال و افعال ناپسنديده و اخلاق ذميمه درهاى دوزخند . . . » « 2 » .
نسفى به بهرهگيرى از حيات نيز معتقد است ، مىگويد : « اى درويش ، حيات را به غنيمت دار ، و صحّت را به غنيمت دار ، و جوانى را به غنيمت دار ، و جمعيّت و فراغت را به غنيمت دار ، و ياران موافق را و دوستان مشفق را به غنيمت دار ، كه هريك نعمتى عظيماند و مردم از اين نعمتها غافلاند ، و هركه نعمت نشناسد از آن نعمت برخوردارى نيابد و اين نعمتها به هيچ بقا و ثبات ندارند ، اگر درنيابى خواهند گذشت ؛ و چون بگذرد ، هرچند پشيمانى خورى سود ندارد . امروز كه دارى ، به غنيمت دار و هر كار كه امروز مىتوانى كردن به فردا مينداز كه معلوم نيست كه فردا چون باشد . اى درويش ! تو از اينها مباش كه چون نعمت فوت شود آنگاهش قدر بدانى ، كه بعد از فوت نعمت قدر دانستن هيچ فايده ندهد . با وجود نعمت ، اگر قدر نعمت را بدانى ، توانى كه آن را به غنيمت دارى . . . » « 3 » .
نسفى در صفحات بعد بار ديگر زبان به مذّمت دنيا مىگشايد : « . . . بدان كه دنيا تخم تفرقه و اندوه است و تخم بلا و عذاب است ؛ هركه را مال و جاه بيشتر مىشود ، تفرقه و اندوه وى در بلا و عذاب ، بيشتر مىگردد . عاقلان هرچيز كه خواهند از براى راحت و آسايش خواهند ، و راحت و آسايش در ترك است . »
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 272 .
( 2 ) . همان كتاب ، ص 295 .
( 3 ) . همان كتاب ، ص 325 .