آسايش است ؛ اى درويش به يقين بدان كه در دنيا خوشى نيست . » « 1 »
نسفى در همهچيز و همهكار طرفدار اعتدال و ميانهروى است : « اى درويش ، در بند آن مباش كه علم و حكمت بسيار خوانى و خود را عالم و حكيم نام نهى ، و دربند آن مباش كه طاعت و عبادت بسيار كنى و خود را عابد و شيخ نام كنى كه اينها همه بلا و عذاب سخت است ، از علم و حكمت به قدر ضرورت كفايت كن ، و آنچه نافع است به دست آر و از طاعت و عبادت به قدر ضرورت بسنده كن و آنچه لابدّ است ( يعنى لازم است ) به جاى آر ، و دربند آن باش كه بعد از شناخت خداى ، طهارت نفس حاصل كنى و بىآزار و راحترسان شوى كه نجات آدمى درين است :
اى درويش ، هركه طهارت نفس حاصل نكرد ، اسير شهوت و بندهء مال و جاه است . . . دوستى مال و جاه ، نهنگ مردمخوار است ، چندين هزار كس را فرو برد و خواهد برد . و هركه از دوستى شهوت بطن « 2 » و فرج و از دوستى مال و جاه و فارغ گشت ، مرد تمام است و آزاد و فارغ است ؛ آزاد و فارغ مطلق وجود ندارد ، اما به نسبت آزاد و فارغ باشد . اى درويش ، جملهء آدميان در اين عالم در زنداناند ، از انبياء و اولياء و سلاطين و ملوك و غيره هم جمله دربنداند ، بعضى را يك بند است و بعضى را دو بند است و بعضى را ده بند است . بعضى را هزار بند است . هيچكس درين عالم بىبند نيست ؛ امّا آنكه يك بند دارد نسبت به آنكه هزار بند دارد ، آزاد و فارغ باشد و رنج و عذاب وى كمتر بود . اى درويش ، اگر نمىتوانى كه آزاد و فارغ شوى ، بارى راضى و تسليم باش . » « 3 »
نسفى ضمن بحث در پيرامون سلوك و مراحل آن مىنويسد كه : « انسان مراتب دارد ، چنان كه درخت مراتب دارد . . . جملهء مراتب درخت در تخم موجودند ، باغبان حاذق و تربيت و پرورش مىبايد كه تا تمام ظاهر شوند ، و همچنين طهارت و اخلاق نيك و علم و معرفت ، و كشف اسرار و ظهور انوار ، جمله در ذات آدمى موجودند ، صحبت دانا و تربيت و پرورش مىبايد ، كه تا تمام ظاهر شوند . اى درويش ، علم اوّلين و آخرين در ذات تو مكنون است ؛ هرچه مىخواهى در خود طلب ، از بيرون چه مىطلبى ؟ . . . بايد كه تو چنان سازى كه آب از چاه تو برآيد و
هامش
( 1 ) . همان كتاب .
( 2 ) . شكم و شهوت .
( 3 ) . همان كتاب ، ص 81 به بعد .