كه خداوند نام دارد و بدون اين امواج ، آن دريا و بدون آن دريا ، اين امواج نيست .
دربارهء اين وحدت عاقل و معقول ، و خالق و مخلوق ، مطالب جالب بسيارى عرفاى جهان و ايران گفتهاند ؛ و من مىخواهم در اينجا شعر زيباى يك عارف كهن آلمانى بنام « انگلوس سيلهزيوس » را نقل كنم كه مطلب را به شكلى جسورانه و بديع آورده است : « من مانند خدا ، بزرگ و خدا چون من خرد است و او برتر از من و من فروتر از او نتوانيم بود ، مىدانم كه حتى دمى خدا بى من نتواند زيست و اگر من نابود شوم او نيز بايد بناچار جان تسليم كند . »
اين تفاوت عرفان با مذهب است ؛ تفاوت مهمّ ديگر عرفان با مذهب در آنست كه مذهب به « خلق » جهان از عدم معتقد است ولى عرفان ، جهان را انباشته از گوهر خداوند و ثمرهء تجلّى او و فيضان او مىداند ، مولوى با اشاره به اين مبداء تجلّى مىگويد :
ساقيا آن لطف كو ، كانروز همچون آفتاب * نور رقصانگيز را بر ذرّهها مىبيختى
بهويژه انسان بيش از هر موجود ديگر ، چنان كه ديديم ، از اين گوهر نورانى الهى انباشته است ، لذا عرفان وحدت وجودى ( پانتهئيستى ) است و مذهب خدا را گوهرى برتر و بالاتر از اين جهان و مستقل و « غير ممازج » مىشمرد ، ولى عرفان مىگويد خداوند « داخل فى الاشياء لا بالممازجة و خارج عن الاشياء لا بالمباينة »
. . . در ميان آن جريانات فكرى كه خيال سرگشته آفريده است ، عرفان از همه بيشتر ، عوامل يك واقعيت بزرگ و انسانى را دربردارد ؛ و شايد علّت شيفتگى ديرينهء ايرانيان به عقايد عرفانى ، از اينجاست ؛ بهويژه در دوران پس از اسلام ، عرفان به پرچم فكرى مقاومت معنوى روشنفكران ايران و به پناهگاه روحى و اخلاقى آنها بدل مىگردد . اين ، بهطور عمده يك مقاومت منفى و سركوفته بود كه محيط رنجبار ، بر جانهاى روشن تحميل مىكرد ؛ بايد اين ماليخولياى دردناك معنوى را در پيوند آن با زمانهء بيرحم و بىقلب درك كرد ، به قول سعدى :
دل ضعيفم از آن كرده آه خونآلود * كه در ميانهء خونابهء جگر مىگشت » « 1 »
هامش
( 1 ) . احسان طبرى ، ويژگيها و دگرگونيها ، پيشين . . . ص 41 به بعد .