تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
حصّاص ( گچكار ) خفّاف و خدّاء ( كفشگر ) سرّاج ( زين‌ساز ) دقّاق ( آردفروش ) و جز اينها . وجود اين القاب ، ارتباط مشايخ صوفيّه را با طبقات عامّه نشان مىدهد . و از اين نكته مىتوان دريافت كه ادب عرفانى چرا مىبايست زبان و بيانى داشته باشد كه از جهت روح و قوّت و سادگى با زبان متداول در ادب و زبان و ادب اهل مدرسه تفاوت داشته باشد . وقتى سروكار شاعر با اين طبقه و احوال و آمال آنها باشد ، صحبت از عدالت اجتماعى هم پيش مىآيد و صحبت از طرز توزيع مكنت در جامعه . در واقع مساله‌يى كه درين مورد امثال عطّار و سنائى مطرح مىكردند ، چيزى بود كه امكان نداشت به قلم يا به خاطر يك شاعر منسوب به طبقات ممتاز و مربوط به اهل درگاه يا اهل مدرسه بيايد ، امّا اينها نيز اين مسائل را مطرح مىكردند غالبا اين اعتراض را در زبان آدمهاى شوريده‌حال ، مجذوب و مرفوع القلم مىنهادند . . . » « 1 » . دكتر زرّين‌كوب در صفحات بعد به خوبى نشان مىدهد كه اين ديوانگان و بهلول‌منشان در واقع سخنگويان جناح معترض جامعه بوده‌اند كه اختفاء در زير سپر جنون ، آنها را از تعقيب و آزار اهل قدرت و مدّعيان عقل ، ايمن مىداشته است ؛ يك حكايت بهلول با خليفه نمونه‌يى است از وضع اين ديوانگان در برابر اهل قدرت : مىگويند خليفه قصرى ساخت ، و وقتى به تماشاى آن رفت بهلول آنجا بود ، خليفه از وى پرسيد كه اين قصر را چگونه مىبينى ؟ بهلول پاره‌يى زغال برداشت و بر ديوار قصر عبارتى نوشت به اين مضمون كه تو خاك را برداشتى و دين را فرو گذاشتى ، اين را اگر از مال خويش كرده‌يى اسراف است و خداوند اسرافگران را دوست نمىدارد ، اگر هم از مال ديگران كرده‌يى ظلم است و خداوند ظالمان را دوست نمىدارد . عطّار ، در الهىنامه مقالهء سيزدهم نقل مىكند كه ديوانه‌يى در سر كويى نشسته بود ، موكب با حشمتى مىگذشت ، ديوانه سر در گريبان كشيد تا آنها رفتند ، يكى پرسيد كه چرا از ديدارشان اظهار نفرت كردى و سر در گريبان كشيدى ؟ گفت از بس « 2 »
هامش
( 1 ) . نه شرقى نه غربى انسانى : زبان و فرهنگ ايران ، دكتر زرين‌كوب ، ص 233 . ( 2 ) . بسيارى ، زيادى .