تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
حافظا مى خور و رندى كن و خوش باش ولى * دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
* * *

بىاعتنائى خداوندان تصوّف به ارباب قدرت

شيخ عطّار در تذكرة الاولياء مىنويسد : « نقل است كه چون حاتم [ اصم ] به بغداد آمد خليفه را خبر دادند كه زاهد خراسان آمده است او را طلب كردند ، چون حاتم از درآمد ، خليفه را گفت : يا زاهد ، خليفه گفت : من زاهد نيم كه همه دنيا زير فرمان منست ، زاهد توئى ، حاتم گفت : نى زاهد تو باشى ، من كه به دنيا و عقبى سر فرود نمىآورم چگونه زاهد باشم ؟ » « نقلست كه روزى جماعتى از مشايخ نشسته بودند ، ابراهيم قصد صحبت ايشان كرد ، گفتند : برو كه هنوز از تو گند پادشاهى مىآيد ؛ با آن كردار ، او را اين گويند تا ديگران را چه گويند » ( توضيح آنكه ابراهيم ادهم از پادشاهى دست كشيد و به عالم تصوّف گرائيد . ) سعدى در بوستان به پادشاهى كه مىخواست از سلطنت كناره گيرد و در صف درويشان درآيد ، اندرز مىدهد و مىگويد :
تو بر تخت سلطانى خويش باش * به اخلاق پاكيزه درويش باش طريقت بجز خدمت خلق نيست * به تسبيح و سجاده و دلق نيست
« نورى گفت : پيرى ديدم ضعيف و بىقوت كه به تازيانه مىزدند و او صبر مىكرد ، پس به زندان بردند ، من پيش او رفتم و گفتم تو چنين ضعيف و بىقوّت چگونه صبر كردى بر آن تازيانه ، گفت : اى فرزند به همّت ، بلا مىتوان كشيد نه به جسم . » « چون درويشى ، گرد توانگر گردد بدانك مرائى « 1 » است و چون گرد سلطان گردد بدانك دزد است . » ( سفيان ثورى )
هامش
( 1 ) . فريبكار ، عوام‌فريب .