« . . . و گفت : الهى در جمله مال و ملك من جز گليمى كهنه نيست ، با اينهمه اگر كسى از من بخواهد اگرچه محتاجم ازو باز ندارم تو را چندين هزار رحمت و چندين درمانده رحمت ، از ايشان دريغ داشتن چون بود . » ( يحيى معاذ )
آثار تصوّف و عرفان پس از چندى در اشعار و آثار ادبى نفوذ كرد ، از جمله نظامى در افسانههاى يوسف و زليخا ، ليلى و مجنون و سنائى غزنوى در كتاب حديقه الحقيقه و شيخ فريد الدّين عطّار در منطق الطّير ، دقايق عرفانى را در لباس شعر مجسّم كردند ؛ عطّار مىگويد :
آن زمان كز خود رهائى باشدم * بيخودى عين خدائى باشدم
در جاى ديگر در مذمّت تعصّب مىگويد :
اى گرفتار تعصّب ماندهاى * دائماً در بغض و در حُبّ ماندهاى
گر تو لاف از عقل و از لُبّ مىزنى * پس چرا دم از تعصّب مىزنى ؟ !
مولانا جلال الدين رومى كه از بزرگترين شعراى صوفى مسلك است در دفتر دوّم مثنوى ، ضمن توضيح مناجات يك شبان نشان مىدهد كه مردم بىخبر حقيقت را برحسب ميزان شعور و انديشه خود جستجو و طلب مىكنند ، مثلا شبان عهد موسى خطاب به خدا مىگويد :
تو كجائى تا شوم من چاكرت * چارقت دوزم زنم شانه سرت
ور تو را بيمارئى آيد به پيش * من تو را غمخوار باشم همچو خويش
گر ببينم خانهات را من دوام * روغن و شربت بيارم صبح و شام
در جاى ديگر مىگويد :
آنها كه طلبكار خدائيد ، خدائيد * بيرون ز شما نيست ، شمائيد شمائيد
چيزى كه نكرديد گم از بهر چه جوئيد ؟ * وندر طلب گم شدهاى بهر چرائيد
اسميد و حروفيد و كلاميد و كتابيد * جبريل امينيد و رسولان سمائيد
و گاه در اشعارش آثار تحيّر و سرگردانى ديده مىشود .
روزها فكر من اين است و همه شب سخنم * كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
به چكار آمدهام آمدنم بهر چه بود * بكجا مىروم آخر ننمائى ، وطنم