غلطاندازىها در شكل دادن باورها انتقاد نمايد . . . نوشتههايش خروشان مىنمايد .
وى يك كتاب در نرمش و گذشت نگاشته « فيصل التّفرقة بين الاسلام و الزّندقة » ( تميز ميان اسلام و زندقت ) و در آن براى مسلمانان ، روشن ساخت كه محك ايمان درست همگامى در اركان اساسى دين مىباشد ، ناسازگارى در شاخ و برگ باورها و شعاير ، گرچه به انكار خلافت سنّيان برسد ، يا اين رفتار به شيعيگرى منتهى شود ، نمىتواند پايهء تكفير گردد ؛ سپس به مسلمانان سفارش داده مىگويد : « تا مىتوانى زبان بر اهل قبله تا هنگام كه لا إله الّا اللّه محمّد رسول اللّه مىگويند دراز مكن . »
بارى ، ارزش غزّالى بزرگ در تاريخ اسلام ، زنده كردن اين مبداء كهن است ، وى آن را به ياد برادران دينيش آورد و بهطور جدى به كار بست . . . وى درين كردار نيز چنان كه ديديم نوآور نبود ، بلكه او راه بازگشت به اخلاق نيكو و مطلوب گذشتگان را نشان مىداد ، وى روحيهاى را كه مردم رها كرده و ناديده گرفته بودند ، در ايشان بيدار نمود ، با الهام افكار صوفيانهء خويش آن را ثمربخش مىساخت . او خود از كشاكشهاى عقيدتى و فقهى كناره گرفت و با آن مبارزه كرد . . . وى فلسفهء مذهب را از شكلى خشك كه صاحبانش مدّعى بودند و جز آن را نمىپذيرفتند ، بدر آورد و برادران دينى خود را به سوى ايمانى خواند كه در دل باشد و فراهمآورندهء پراكندهها باشد ، او به سوى پرستشى خواند كه معبد آن در دلهاست ، و اين بزرگترين اثر صوفيگرى در ساختمان مذهبى اسلام بود . » « 1 »
رابطهء غزّالى با اهل تصوّف
غزّالى در پايان عمر به عالم تصوّف روى آورد ؛ وى در شمار كسانى بود كه « . . . وجد و سماع و جامه خرقه كردن و كفزدن و شنيدن آوازهاى طربانگيز را جايز و مباح مىدانست و مىگفت نصّ و قياسى بر حرمت اين امور نداريم و چه بسا كه سماع و سرود ، عشق الهى را در سر مىانگيزد . مخالفانش بر سر اين حرف جامهدرانىها كردهاند ؛ ابن قيّم مىگويد : شگفتا غزّالى ، از فقه و دين خارج شده و به هذيان افتاده است .
هامش
( 1 ) . درسهائى درباره اسلام ، ص 366 به بعد .