آورد ، و در اين دوران وارستگى و گوشهگيرى است كه غزّالى به يكى از شاگردان خود كه معنى تصوّف را پرسيده بود ، چنين مىنويسد : « ديگر پرسيدهاى كه تصوّف چيست ؟ بدانكه تصوّف دو چيز است : راستى با خداى تعالى و سكون از خلق ؛ هركه با خداى عزّ و جلّ ، راست روزگار است و با خلق ، نيكوخوى و بردبار است ، او صوفى است و راستى با خداى تعالى آنست كه . . . خود فداى امر او كند ، و نيكوخويى با خلق آنست كه كس را فرامراد خود ندارد بلكه خود را فرامراد ايشان دارد ، مادام كه مراد ايشان موافق شرع باشد . » « 1 »
خدمت غزّالى به عالم تصوّف
يكى از دانشمندان معتقد است كه در قرون اوّليّهء نهضت اسلامى ، آزادى فكر و انديشه كمابيش وجود داشت ، تنها بر آراى ضد دولتى سختگيرى مىشد ؛ « . . . كشاكش باورها ، با همهء گوناگونى رايها هنوز به سرحدّ تعصّب و دستهبندى نرسيده بود ؛ كينهتوزى دو طرف ( سنّتگرايان و خردگرايان ) آشكار نگشت ، جز هنگامى كه روحيّهء جدال در باورها گسترش يافت .
در احوال اشعرى آوردهاند كه در واپسين دم زندگىاش ، ابو على سرخسى را نزديك بستر مرگ خود در بغداد ، در خانهاى كه در آن درگذشت ، بخواند ؛ در عين از حالرفتگى اين جمله را بر زبان راند : « گواه باش ! كه من هيچكس از اهل قبله را تكفير نكردهام زيرا كه مسلمانان هنگام پرستش رو به يك سو نمايند ، آنچه برخى از ايشان را از ديگران جدا مىسازد جز ناسازگارىهاى لفظى نيست .
اما در روايت ديگر آمده است كه واپسين سخن او لعنت بر معتزله بوده است ؛ من نيز اين روايت دوّم را درستتر مىدانم ، زيرا كه روحيّهء آن روزگار ، پر از آشوبهاى مذهبى ، با تكفير سازگارتر از تمايل به نرمش گسترى و آشتى دادن بوده است .
. . . در ميان آن همه كشاكش . . . تنها صوفيگرى را مىبينيم كه از آن نسيم نرمش و گذشت مىوزد . ما ديديم كه ايشان تا آنجا پيش رفتند كه شعاير اساسى دين را نيز منكر شدند ؛ امّا غزّالى تا آنجا از ايشان پيروى ننمود ، هنگامى كه او مىخواهد از آن
هامش
( 1 ) . مكاتيب فارسى غزالى ، به اهتمام عبّاس اقبال ، ص 104 .