به عبارت ديگر خداوند واجب الوجود بالاصاله است و جهان هستى واجب الوجود تبعى » ( مانند رأى بعضى از فلاسفه كه خداوند را قديم ذاتى و جهان هستى را قديم عرضى مىگويند . )
محيى الدّين مىگويد : « پس خداوند خويشتن را بهوسيله ما ، به ما شناسانيد ، هنگامى كه او را مىبينيم ، خويشتن را مىبينيم و وقتى كه او ما را مىبيند خويشتن را مىبيند . . . » . اين فكر و اين تصوّر در تمام ازمنه و در نواحى مختلف كرهء زمين بود و در همهء اقوام جهان به صورتهاى گوناگون بوده و هست و شايد معقولترين و متواضعترين آنها جملهاى باشد كه سه هزار سال قبل در تورات آمده است كه « خدا آدمى را بهصورت خود آفريد ، پس او صورت خداست يا از خدائى چيزى در وى هست و همين امر ، او را از سايرين ممتاز و اشرف كرده است . . . چيزى كه اين فرض را محتمل مىكند ، عبارتيست كه بعنوان حديث ميان صوفيان متداول و رايج است .
كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلفت الخلق لكى اعرف يعنى گنجى بودم پنهان ، دوست داشتم شناخته شوم پس خلق را آفريدم تا شناخته شوم . . . .
نيكلسون كه خود داراى مشربى صوفيانه است و در سير تصوّف اسلامى مطالعات دقيقى دارد ، اظهارات حلّاج يا بسطامى را دليل عقيدهء آنها به وحدت وجود ندانسته بلكه آن را وحدت شهود مىگويد ؛ يعنى صوفى همهء اعيان وجود را در خدا مىبيند يا خدا را در همهء موجودات مشاهده مىكند ، عبارتى چون انا الحقّ يا سبحان ما اعظم شانى كه ناشى از جذبهء صوفيانه و غلبهء شوق است را نبايد با يك نظريّهء فلسفى ، مختلط كرد .
صوفى در جهان ، جز خدا نمىبيند و فرضيّهء وحدت وجود مشعر بر اينست كه ماهيّت و حقيقت وجود يكى است كه به اعتبارى گاهى نام خدا بر آن مىگذارند و گاهى جهان .
گوئى [ حلاج ] از سرنوشت خود آگاه بود يا از فرط انديشيدن بدان سرنوشت و آرزوى چنين سرانجامى ، وقوع آن را محتوم و مسلّم مىدانست و اين معنى را روايتى كه عبد الودود بن سعيد آورده تأييد مىكند ، زاهد مزبور مىگويد :
در جامع منصور بغداد ، حلّاج را ديدم كه براى خلق كثير سخن مىگفت ، در آخر به آنها گفت : « خداوند خون مرا بر شما مباح كرده است ، مرا بكشيد » ، من پيش رفتم و
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 368
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٣٦٨