هركه در خانقاه نشست سؤال كرده است ، هركس قرآن خواند به قصد اينكه ديگرى بشنود سؤال كرده است . . . در اين جملههاى كوتاه خودنمائى ، گدائى و تنپرورى و هر عملى براى جلبنظر مردم ، منع گرديده و همهء آنها را نوعى دريوزگى ناميده است . . . » « 1 » .
دشتى مىنويسد : « نظريّهء وحدت وجود » از اواخر قرن دوّم در انديشهء پارهيى از صوفيان بزرگ بوده ولى نه به شكل يك اصل فلسفى ، بلكه از راه مبالغه در توجّه و اينكه ذات خداوند مصدر هستى است . جنيد كه مورد احترام و قبول تمام صوفيانست ، مىگفت : « در جهان هستى جز خداى كسى نيست » ، جنبيد به شبلى گفت : « ما اين علم را آراستيم و در زيرزمينها پنهان كرديم و تو برخاسته به همگان گفتى » شبلى گفت : « من مىگويم و من مىشنوم ، مگر در دو جهان جز من كسى هست ؟ » سهل بن عبد اللّه تسترى مىگفت : « من سى سال است كه با خدا سخن مىگويم و مردم خيال مىكنند با آنها حرف مىزنم » .
كمابيش در سخنان صوفيان قرن سوّم جملاتى هست كه بوى وحدت وجود از آن استشمام مىشود و ملامتى كه به حلّاج مىكنند اين است كه راز را فاش كرد « جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد . . . » شبلى مىگفت من و حسين بن منصور بر يك عقيده بوديم ولى نسبت دادن جنون به من مرا رهايى بخشيد .
شارح بزرگ اين فرضيّه ( ابن العربى ) كه در قرن ششم ظاهر شد ، با كمال صراحت ، وحدت وجود را اينچنين بيان مىكند :
« چون خدا خواست اسماى حسناى خود را در عيان مشاهده كند يعنى خويشتن را در خارج از خويش بيند جهان هستى را بيافريد ، و خويشتن را در آن چون آينه ديد ، آدم صورت كاملى است كه در آينه نمودار شده است ؛ اين صورت نام انسان و خليفه به خود گرفت ؛ اين صورت گرچه حادث است ولى چون صورت ذاتيست كه او در آينه منعكس كرده است ، تمام صفات او را دارد غير از واجب الوجود بودن .
در حقيقت ، او هم واجب الوجود است ولى اين صفت در وى ذاتى نيست ؛
هامش
( 1 ) . پردهء پندار در ديار صوفيان ، نوشتهء على دشتى ، اطّلاعات ، 13 ارديبهشت 54 ، شماره 14696 .