تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
تنبلى و تن‌آسائى بكرّات تأكيد شده است :
فعل تو كان زايد از جان و تنت * همچو فرزندى بگيرد دامنت چون بِكارى جو ، نرويد غير جو * قرض ، تو كردى ز كه خواهى گرو ؟ جرم خود را بر كس ديگر مَنِه * گوش و هوش خود برين پاداش نه جرم بر خود نه كه تو خود كاشتى * با جزاءِ عدل حقّ ، كُن آشتى رنج را باشد سبب ، بد كردنى * بد ز فعل خود شناس از بخت نِى ليك برخوان از زبان فعل نيز * كه زبان قول سست است اى عزيز لقمه‌اى كان نور افزود و كمال * آن بود آورده از كسب حَلال هيچ گندم ، كارى و جو ، بردهد ؟ * ديده‌اى اسبى كه كُرّه خَر دهد ؟ لقمه ، تخم است وَبَرش انديشه‌ها * لقمه ، بحر و گوهرش انديشه‌ها دوست دارد يار اين آشفتگى * كوشش بيهوده به از خُفتگى اندر اين ره ميتراش و ميخراش * تا دم آخر دَمى فارغ مباش و آنكه پايش در ره كوشش شكست * در رسيد او را براق و برنشست هركه چيزى جُست ، بىشكّ يافت او * چون بجدّ اندر طلب بشتافت او هين مباش اى خواجه يكدم بىطلب * تا بيابى هرچه خواهى بىتعب و آنكه او نگذاشت كشت و كار را * پر كند كورىّ تو ، انهار را
« مولوى »

دعوت به اعتدال

« آنكه خرسند است اگر نيز گرسنه و برهنه است توانگر است و آنكه زيادت جوست اگر عالم ، همه از آن اوست درويش است . . . » « 1 » . حافظ در تاييد اين معنى گويد :
در اين بازار اگر سودىست ، با درويش خرسند است * خدايا مُنعمم گردان به درويشى و خرسندى
بعضى از صوفيان معتقدند كه سالك ، در عين كار و كوشش بايد توكّل به خدا كند تا اگر در طريق مقصود با شكست روبرو گرديد ، زياد مأيوس و غمگين نشود . شيخ
هامش
( 1 ) . تاريخ گزيده ، حمد اللّه مستوفى .