مرقع ، زاويه ، وجد ، حال ، قبض ، بسط و غيره آشنا مىشود .
اصول تصوف
محمود شبسترى در مثنوى گلشن راز به سؤالات امير حسينى راجع به اصول تصوف پاسخ مىدهد ؛ اينك سؤالات :
1 نخست از فكر خويشم در تحيّر * چهچيز است آنكه گويندش تفكّر
2 كدامين فكر ، ما را شرط راه است ؟ * چرا گه طاعت و گاهى گناه است ؟
3 كه باشم من ؟ مرا از من خبر كن * چه معنى دارد ( اندر خود سفر كن ) ؟
4 مسافر چون بود ، رهرو كدام است ؟ * كرا گويم كه او مرد تمام است ؟
5 كه شد بر سرّ وحدت واقف آخر * شناسائى چه آمد عارف آخر ؟
6 اگر معروف و عارف ذات پاك است * چه سودا در سر اين مشت خاك است ؟
7 كدامين نقطه را نطق است ( انا الحق ) * چه گوئى هرزه بود آن قول مطلق ؟
8 چرا مخلوق را گويند و اصل ؟ * سلوك و سير او چون گشت حاصل ؟
9 وصال ممكن و واجب بهم چيست ؟ * حديث قُرب و بُعد و بيش و كم چيست ؟
10 چه بحر است آنكه نطقش ساحل آمد ؟ * ز قعر او چه گوهر حاصل آمد ؟
11 چه جزو است آنكه از كلّ فزون است ؟ * طريق جستن آن جزو ، چون است ؟
12 قديم و محدث از هم چون جدا شد * كه اين « عالم » شد ، آن ديگر « خدا » شد ؟
13 چه خواهد مردِ معنى زان عبارت * كه دارد سوى چشم و لب اشارت ؟
14 شراب و شمع و شاهد را چه معنى است ؟ * خراباتى شدن آخر چه دعوى است ؟
15 بت و زنّار و ترسائى در اين كوى * همه كفر است اگر نه چيست ؟ برگوى
« . . . از نظر علمى و روحانى ، تصوّف از مرتبهء زهد و تقشّف آغاز و به عقيدهء حلول و اتّحاد و وحدت موجود ، در بعضى از طوايف صوفيه ختم شده است . به اين ترتيب كه ابتدا زهد و عبادت بود و سپس بهصورت رياضت و آداب و سنن مخصوص درآمد ، در اين مرحله قواعد فلسفه علمى داخل تصوّف شد و از اين مرتبه بالاتر رفت و شكل عرفان به خود گرفت و معرفة اللّه اساس تصوّف گرديد و سپس با فلسفهء ايران و هند و مسلك رواقى و اشراقى يونان درآميخت و بهصورت علمى خاص بيرون آمد و كمكم دنبالهء عقايد به وحدت وجود رسيد و بعضى قدم