انا الحق
سلطان ولد فرزند مولوى در فيه ما فيه فصل 11 در پيرامون انا الحق چنين مىنويسد : « آخر اين انا الحق گفتن ، مردم مىپندارند كه دعوى بزرگى است ، انا العبد گفتن دعوى بزرگ است ، انا الحق عظيم تواضع است زيرا آن كه مىگويد من عبد خدايم دو هستى اثبات مىكند يكى خود را و يكى خدا را ؛ امّا انك ، انا الحق مىگويد خود را عدم كرد ؛ بباد داد مىگويد انا الحق يعنى من نيستم و همه اوست ، جز خدا را هستى نيست ، من بكلّى عدم محضم و هيچم ؛ تواضع درين بيشتر است . . . » « 1 » .
تصوّف در قرن هفتم تنها به روش « وجد و حال » بسنده نكرد و به طريق علمى و شيوهء تعليل و توجيه هم متمايل گرديد . اين كار را پيش از قرن هفتم گاه نزد صوفيان بزرگ مىبينيم خاصّه در آثار عين القضاة همدانى عارف و متفكّر بسيار بزرگ كه مانند پيشرو ديگر خود حسين بن منصور حلّاج ، شهيد تعصّب عالمان سبكمغز دينفروش و تقواهاى بيخردانهء آنان گرديده بود ( 525 ه . ) ؛ وى در كتابهاى خود با تعليلهاى عقلانى ، عرفان و فلسفه را به هم نزديك ساخته و در حقيقت بنيان شيوهء علمى را در ميان صوفيان نهاده بود . . . از اوايل قرن هفتم تصوّف به صورت سادهء خانقاه خود كه مبتنى بود بر تعليمات عملى و مواعظ و نصايح ، اقتصار و اكتفا نكرد بلكه هيئت علمى يافت و از اين پس در شمار علوم مختلفى از قبيل حكمت و كلام تدريس شد . . . از قرن هفتم به بعد تصوّف ادبيات فارسى را از نظم و نثر با شدّت عجيبى تسخير كرد و تحت سيطره و نفوذ منطقى خود درآورد و حتى بر فرهنگ ايرانى - اسلامى به نحو خاصى سايه افكند . . . و در نحوهء تفكّر و حتى در حيات اجتماعى ملت ايران ريشه دوانيد و بدان رنگى خاص بخشيده است » « 2 » .
محمد تقى دانشپژوه ضمن مطالعه در احوال و آثار عين القضاة مىگويد : « . . .
چون متكلمان ظاهرى در برابر معتزليان پيرو عقل و فيلسوفان پيرو آراء خردمندان يونانى و هندى و زنديقانى مانند صالح بن عبد القدّوس و ابن ابى العوجاء و ابن مقفّع و ابن راوندى و ديگر آزادانديشان به ستوه آمده و نتوانستند به آنها پاسخ گويند با
هامش
( 1 ) . تلخيص از تاريخ ادبيات دكتر صفا ، ج 3 ، از صفحه 163 به بعد .
( 2 ) . فيه ما فيه ، فصل 11 .