تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
قوام الدين درگزينى كه با وى سر دشمنى داشت ، از عناد روحانيان با وى استفاده كرد ، مجلسى ترتيب داد و پس از نشان دادن كتب و آثار عين القضاة حكم قتل او را گرفت ، وى را دستگير كرد و به بغداد فرستاد ؛ پس از چندى او را در جمادى الثّانيه 525 بر دار آويختند ، بعد او را از دار به زير آورده پوست كندند و سپس در بوريائى آلوده به نفت پيچيدند و بدست شعله‌هاى آتش سپردند ، خاكسترش را بر باد دادند . مىگويند قبل از مرگ از سرنوشت خود آگاه شده بود و اين رباعى را به او نسبت مىدهند :
ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ايم * و آن هم به سه چيز كم‌بها خواسته‌ايم گر دوست چنين كند كه ما خواسته‌ايم * ما آتش و نفت و بوريا خواسته‌ايم
بهترين آثار او « زبدة الحقايق » است .

روش صوفيان عاليقدر

بسيارى از خداوندان تصوّف در بيان معتقدات باطنى و ما فى الضمير خود راه حزم و احتياط پيش مىگرفتند و نظريات باطنى خود را فقط به كسانى مىگفتند كه به اهليّت اخلاقى و استعداد فكرى و دماغى آنان ايمان داشتند ، نسفى در مقدمه‌ى كشف الحقايق مىنويسد : « . . . اما آنچه اعتقاد اين درويش است در اين كتاب نياوردم ، از جهت آنكه هر آدميى باشد همهء چيزها را نداند و نه هرچه آدمى داند بتواند گفت و نوشت ، بلكه از صد هزار كس يك كس دانا باشد و آنكه دانا باشد از هزار چيز كه بداند يكى بتواند گفت و از هرچيز كه بتواند ، يكى چنان باشد كه بتواند نوشت كه نوشته بدست اهل و نااهل افتد و منظور نظر مستعد و نامستعد شود ؛ اى درويش ! همه كس را استعداد ادراك حقايق نباشد ، كه آدميان در تحصيل علوم بتفاوتند ، بلكه در جملهء كارها ، از جهت آنكه هريك ، آلت كارى و مظهر چيزىاند . . . » « 1 » . ولى حلّاج ، عين القضاة و عده‌يى ديگر از صوفيان نامدار بدون پرده‌پوشى مكنونات قلبى خود را بر زبان مىراندند .
هامش
( 1 ) . كشف الحقايق نسفى ، مقدمهء مؤلف ، ص 6 .