براى خود نمىخواهد زيرا همهچيز در او جاى گرفته است ، چيزى براى او حرام يا ممنوع نيست چه او در درجهيى برتر از اين ضوابط جاى دارد .
براى چنين كسى واسطهها نيز معنى ندارند ، زيرا با منبع نور يا منبع قدرت يا منبع فيض پيوند كرده است ، جزئى از آن شده است ، خود آن شده است .
اينجاست كه حلّاج مرگ جسمانى و نفسانى را با هم مىآميزد : اوّلى را علامتى مىكند براى دوّمى ، وقتى مىگويد « مرا بكشيد ( اقتلونى ) تا از دست خود رهائى يابم . . . مرگ پايان همهچيز نيست غايت مطلوب است . . . » حلاج امكان فرار از زندان را داشت و نكرد ( چون سقراط كه او نيز پيشنهاد فرار از زندان را نمىپذيرد . )
كسى كه به عالم وصول دست يافت قيود ظاهرى از جلوش برداشته مىشود ؛ حلّاج در پنجاه سالگى به صراحت مىگويد : « تاكنون هيچ مذهب نگرفتهام ، اما از هر مذهب آنچه دشوارتر است بر نفس اختيار كردهام » ( تذكرة الاولياء ) و عين القضات ابا ندارد كه علنا از ترك فرايض دم زند ، او نيز مانند ابن سينا و مولوى چون به معشوق دست يافت دلّالهها را روانه مىكند . . . در نظر او نه بين مسلمان و نامسلمان فرق است و نه بين دوست و دشمن . حلّاج همه را دعا مىكند ، بر دشمنان خود مىبخشايد و در حق دژخيمان خويش مىگويد « الهى بدين رنج كه براى تو بر من مىبرند ، محرومشان نگردان و از اين دولتشان بىنصيب مكن » ( تذكرة الاولياء ) . . .
هرگز چشمداشتى در كار نيست نه در عبادت و نه در ايثار و رنج كشيدن ، و اين درست عكس ساخت تشريع است كه در آن بىاميد پاداش قدمى برداشته نمىشود و عبادت و محروميّت به طمع بهشت و تمتّع حور و غلمان است ، عارف ، مزدور نيست ، شريك است ، براى خويش سهمى و حقى در كارخانهء عالم وجود مىبيند ، حلّاج در گفتن انا الحقّ خود را جزئى از وجود پروردگار مىشمارد . . . عين القضاة نيز مانند پهلوانان اساطيرى ابا ندارد كه از هماوردى با پروردگار دم زند : « او ( خدا ) با من كشتى مىگيرد و تا خود ، كدام از ما افتاده شود . . . » ( تمهيدات ص 94 ) شايد بتوان گفت كه كسى به اندازه عارف شهيد كه نمايندهاش حلّاج است در تفكر عرفانى ايران تأثير نداشته است .
بى او و سخنان او و سرمشق او ، عطّار و مولوى و حافظ به اين درجه از عمق و خروشندگى كه رسيدند نمىرسيدند ، دو بزرگوار ديگر عين القضاة و سهروردى
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 330
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٣٣٠