خود در اين لفظ مضمر است .
سعدى نه فقط بخشى از گلستان را به وصف گذران درويشان و سيرت ايشان اختصاص مىدهد ، بلكه در غزليّات زيباى خود به حمايت از اين جماعت كه در عصر او ديگر قدرت اجتماعى و معنوى خاصى بودند ، برمىخيزد و آنها را به مثابهء مردمى حقپرست ، پاكدل و حقگوى معرفى مىكند ، كه هر عمل خلاف راستى ، خلاف راى آنان است :
قبا بر قد سلطانان چنان زيبا نمىافتد * كه آن خَلقِان « 1 » گردآلود بر بالاى درويشان
گر از يك نيمه ، شه آرد سپاه مشرق و مغرب * ز ديگر نيمه بس باشد ، تن تنهاى درويشان
گرت آئينهيى بايد كه نور حقّ در آن بينى * نبينى در همه عالم مگر سيماى درويشان
كه حق بينند و حق گويند و حق جويند و حق باشد * هر آن معنى كه آيد در دل داناى درويشان
اين ابيات دلاويز دلبستگى عميق سعدى را به درويشان مبرهن مىسازد و تصور روشنى را كه وى از سيماى اين ژندهپوشان بىاعتنا به طنطنهء شاهان داشته است ، بدست مىدهد و در عينحال مسالهء مبارزه ثروت و فقر را با وضوح تمام مطرح مىكند . حافظ نيز مانند سعدى در غزلهاى شيواى خود درويشان را مىستايد ؛ شايان ذكر است كه در اوايل عصر حافظ شورشهاى درويشان سربدارى و مرعشى در بسيارى از نقاط ايران رخ داده بود ، از اين بيت حافظ كه مىگويد :
ساقى ز جام عدل بده باده ، تا گدا * غيرت نياورد كه جهان پُر بلا كند
داراى محتواى مشخّص و اشاره به وقايعى معيّن از دوران حيات اوست ، به همين ترتيب در ابيات زيرين ( اگر از حافظ باشد ) نمىتوان همين اشارات تاريخى را نديد :
از كران تا بكران لشكر ظلم است ولى * از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
اى توانگر مفروش اين همه نخوت كه ترا * سر و زر در كنف همّت درويشان است
گنج قارون كه فرو مىرود از قهر هنوز * خوانده باشى كه هم از غيرت درويشان است
در مورد سعدى و حافظ و رابطه فكرى آنان با درويشان بايد گفت در حالى كه شيخ مصلح الدّين سعدى خود را پروردهء نعمت توانگران مىشمرده ، گاه ( از جمله در
هامش
( 1 ) . خلقان : لباس ژنده و كهنه .