قرنهاى هفتم و هشتم و نهم يك نيروى نسبتا متشكل اجتماعى را بوجود آوردند كه صرفنظر از برخى مختصّات انگلوار زندگى ، بطور كلى سپاه فقر و نياز در قبال دولتمندان بودند و چنان كه مىبينيم در بسيارى نقاط ايران ، اين سپاه به حركت درآمده و به قول حافظ جهان را پر بلا كرده است - اين جنبشها بويژه پس از ايلغار مغول و تاخت و تاز تيموريان و هنگامى كه فقر و مسكنت عادى جامعهء قرون وسطاى ما را ، هجومهاى قساوتكارانهء اجنبى بحدّ اعلا مىرساند رخ داد . پيش از اشاره به اين جنبشها ، بىفايده نيست كمى در معنى لغوى درويش و انعكاس اين لفظ در ادبيات ايران دقّت بكنيم :
معنى لغوى درويش
لفظ درويش همانطور كه شادروان پورداود ، در « يادداشتهاى اوستا » متذكّر شده است از واژهء اوستائى « دريگو » كه به معنى بينوا و بيچاره است آمده و در پهلوى و درى درسى ، هيأت درويش و دريوش به خود گرفته است - در ادبيات فارسى پيوسته درويش در كنار مستمند و فقير و گدا ، در قبال توانگر و دولتمند قرار دارد . سعدى مىفرمايد :
كارِ درويش و مستمند برآر * كه تو را نيز كارها باشد
* * *
اى نفس اگر بديدهء تحقيق بنگرى * درويشى اختيار كنى بر توانگرى
* * *
اى پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد * تو نيز با گداى محلّت برابرى
* * *
تو زندارى و زردارى و سيم و سود و سرمايه * كجا با اينهمه شغلت بود پرواى درويشان
* * *
و حافظ فرمايد :
درويشم و گدا و برابر نمىكنم * پشمينكلاه خويش به صد تاج خسروى
* * *
اى توانگر مفروش اينهمه نخوت كه ترا * سر و زر در كنف همّت درويشان است