است كه تفكر عرفانى ، طى قرون طولانى و حتى از عهد ساسانى در اذهان و عقول بهترين متفكّرين ايرانى پيوسته تسلّطى آشكار يا پنهانى داشته است ؛ راز اين تسلط را بايد در عناصر منطقى و عدالتآميز اين آموزش دانست و در اينكه اين آموزش از جهت فكرى و روحى بيشتر قادر به حلّ آن معضلاتى بوده كه زندگى و طبيعت در هر گام در برابر انسان زنده و متفكّر مىگذاشت ؛ و مذهب ، تنها با توسّل به « تعبّد » مىخواست پاسخ آنها را براى هميشه مسكوت گذارد . اگر مطلب را بدين نحو درك و تحليل نكنيم ، در آن صورت بخش عمدهء حيات فكرى و معنوى كشور خود را به گمكشتگى در ظلمات جهالت ، و انحراف عميق از شاهراه معرفت محكوم ساختهايم ، امرى كه نه عادلانه است و نه موافق با حقيقت .
تشعّب در عرفان
عرفان ايرانى به سبب نهاد و سرشت متناقض خود ، از همان آغاز منشعب شد و هركس از اين تعاليم ، بهرهاى را كه مطلوبش بود ، گرفت و باقى را فرو گذاشت ؛ با اين حال عرفان ايرانى ، تقريبا هميشه در مجموع ، به صورت تفكّر مخالفين اجتماعى ( ايدئولوژى اپوزيسيون ) در مقابل مذاهب رسمى ، ايستادگى كرد ، خواه در جادهء زهد و پارسائى گام گذاشته باشد ، خواه در جادهء رندى و لااباليگرى .
عرفان بر حسب تعاليم خود يك جريان فكرى مخالف ولى انفعالى ( پاسيف ) بوده است ؛ ولى در دورانى ( بويژه در قرن هشتم هجرى ) شكل پيكارجويانهيى به خود گرفت ، و اين زمانيست كه عرفان به صورت جنبش خلقى دراويش درآمده است .
خانقاه اقطاب و پيروان صوفى و عارف ، بهتر از مساجد فقها و شيوخ حنفى مىتوانست مركز تجمّع عاصيان و ناخرسندان شود و جالب اينجاست كه بواسطهء كين و دشمنى ديرينهيى كه بين فقها و شيوخ حنفى و حنبلى از طرفى و پيران و اقطاب صوفى از طرف ديگر بود ، آن گروه اوّل طرفدار زمامداران وقت ، و اين گروه دوم چه بسا جانب مردم را گرفتهاند .
بىنصيبترين قشرهاى شهر و ده در جامهى درويشى يا بقول سعدى « خلقان گردآلود » درآمده و در سلك صوفيان منسلك و بدينسان متشكل گرديدند و در