مىيافت . » « 1 » در چنين عصرى از خودكامگى و لجامگسيختگى ، كه مردى حرمباره در سيزده سالگى بنام خليفهء خداوند ، تكيه بر مسند خلفاى راشدين مىزند و تنها حرمسراى او را 11 هزار خواجه پاسدارى مىكند ، مردى ديگر در برابر مىايستد و ندا در مىدهد كه « انا الحقّ ، من حقم » و مردم به وى روى مىآورند . . . به گفتهء هندوشاه : « چون مقتدر را احوال ( ميل عوام به حلّاج ) معلوم شد وزير خود حامد عبّاس . . . را فرمود كه علما و فقها را بخوانند و حلاج را حاضر كنند و با هم بحث كنند و آنچه فتوى و حكم شرع باشد ، ما را اعلام دهند تا با او آن كنيم . . . » « 2 » .
نتيجه اين دادگاه فرمايشى ، مانند تمام دادگاههائى از اين قبيل در دوران بعد از اسلام ، به زيان متّهم پايان يافت و همكارى دين و دولت با خليفهاى فاسد و منحرف چون « مقتدر » نشان داد كه هميشه سران و زورمندان ، در گمراهى خلق و سركوبى قيامها ، منفعت مشترك دارند .
كلمهاى چند دربارهء عرفان ايرانى
« اگر ما عرفان ايرانى را تنها از آن جهت كه وى به تكفير و تذليل عقل معرفت جوى پرداخت و عشق و جذبهء ديوانهوار را جانشين آن ساخت و در شطحيّات نامفهوم و مرموز سير من الخلق الى الحق غرق شد ، يك جريان صرفا خرافى و مطلقا انحطاطى بشمريم ، دچار خطاى منكرى شدهايم . عرفان ايرانى از بسيارى جهات بدون ترديد از قلل عاليهى تفكر مردم ميهن ما در سدههاى گذشته است و در بسيارى از مسائل نظرى و عملى به نتايجى بسى درستتر و والاتر از مذاهب عصر و حتّى برخى مكاتب فلسفى متداول در قرون وسطاى ايران رسيده است .
انديشهء مركزى در عرفان ، « وحدت وجود » يا « پانتئيسم » است ؛ يعنى اينكه سراسر جهان داراى گوهر و مايهء واحدىست و داستان هستى همانا حكايت سير و حركت اين مادهء واحده گاه در سير نزولى آن است كه منجر به پيدايش جهان ناسوتى در سير صعودىاش ( كه منتجّ به تكامل و تعالى انسان و وصل و اتصالش به مبداء لاهوتى ) مىشود ، لذا خدا و آفرينندهاى بيرون از اين جهان كه بر مسند عرش اعلى
هامش
( 1 ) . تجارب السّلف ، ص 198 به بعد .
( 2 ) . نقل به اختصار از خط سوم ، دكتر صاحب الزمانى ، ص 445 به بعد .