توجّه به وضع آشفته ، قحط ، گرسنگى ، « و با » زدگى ( بغداد عصر مقتدر ) و پريشانى جهان اسلامى آن روزگار ، چيزى ديگر عرضه مىدارند و آن اينكه : حلّاج عليه نظام خلافت قيام كرده بوده است . حلّاج نهضت خود را « حقّ » ، و نظام خلافت را « باطل » مىشمرده است . . . خلافت بغداد بسيار كوشيده است تا ذهنها را نسبت به حلّاج گمراه گرداند ، و با استناد به ( انا لحّق گوئى ) او ، برچسب خود ، خدابينى را بر حلّاج برزند ، او را به شرك و الحاد متهم سازد ، كوتاهسخن ، وى را كسى معرّفى كند كه خداى اسلام را انكار كرده است ، خود را خداوند پنداشته است و مردمان را به زنديقىگرى سوق داده است .
بغداد ، ظاهرا در مورد دگرگوننمائى حلّاج تا حد فراوانى به هدف خود رسيده است ، چنان كه تا امروز اين سوء درك در فهم ، حتّى در ميان خاورشناسان حكمفرماست ، در حالى كه حلّاج هرگز چنين هدف و حتّى ادّعائى نداشته است .
حامد بن عبّاس ، وزير المقتدر ، بسيار كوشيده است تا عليه حلّاج مداركى جمعآورى نمايد . از جمله ، افرادى را به اداى شهادت عليه او مجبور مىسازد . ليكن كمتر به مقصود خود نايل مىگردد ؛ حتّى در يكى از نزديكترين شهادتها ، به تهمت خود خدابينى حلاج ، وى در چنين افترائى صريحا برى اعلام شده است . . . اينك براى آنكه ببينيم حلّاج در برابر چه دستگاهى شعار انا الحق ( من حقم و شما باطليد ) را سر داده است ، به نقل سخنى چند از مورّخان دربارهء « المقتدر » و حامد بن عباس ، سر توطئهگر حلّاج ، مىپردازيم ؛ هندوشاه دربارهى مقتدر مىنگارد :
« چون بر سرير خلافت نشست ، سيزده ساله بود . . . گويند در سراى مقتدر يازده هزار خادم خصّى ( خواجهء اخته ) بودند از رومى و سودانى و خزاين جواهر در ايّام او . . . مملو بود ، از آن جمله ياقوت پارهيى داشت كه هارون الرشيد آن را به سيصد هزار دينار بخريد . . . مقتدر اين همه نفايس را در اندك زمانى برانداخت . . . به سبب آنكه مقتدر در صغرسن به خلافت نشست ، زنان و مادر و خادمان بر او مستولى بودند و كارهاى دولت او ، بر تدبير اين جماعت مىرفت و او به لذّات مشغول و ممالك خراب مىشد و خزائن تهى مىگشت و اصحاب اطراف را طمع ، تضاعف
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 320
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٣٢٠