تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
لو القى ممّا فى قلبى ذرّة على جبال الارض لذابت ؛ يعنى اگر از آنچه در دل دارم ذره‌يى بر كهساران جهان افتادى همه بگداختى . جبلت روحك فى روحى كما - يجبل العنبر بالمسك الفتق ؛ روح تو در روح من بياميخت ، چنان كه عنبر در مشك ناب بياميزد . درك سخنان پرمغز منصور براى مردم عادى سخت دشوار بود . صوفيان نيز در خلوت و هنگام راز و نياز ، اسرار نهان را براى اهل دل بيان مىكردند ؛ منصور چون اسرار درون را بدون توجه به ظرفيت فكرى خلق آشكار كرد و بر زبان راند بدست دشمنان به دار آويخته شد ؛ چه مردم عادى و متشرعين ، اتحاد انسان را با خدا ناممكن و ناروا مىانگاشتند ولى حلاج دست از دعوت مردم برنمىداشت « مىكوشيد تا هركس ، در ذات خود يزدان را بجويد و بيابد ؛ به همين مناسبت او را حلّاج الاسرار مىخواندند . حلاج به پيروان اديان و مذاهب مختلف ، به ديدهء تساهل و محبت مىنگريست . به نظر حلاج آداب و رسوم ظاهرى مذاهب ، فرع و درك حقيقت ، اصل و اساس كار است ؛ حلاج پس از پايان نخستين حج دوبار ديگر به حج رفت . در خلال آن به جهانگردى پرداخت و پاى خود را از قلمرو اسلام بيرون نهاد ، با پيروان مانى و ملل و نحل هندوستان و بودائيان ماوراء النهر و سرانجام با كاروان بازرگانان ، تا تورفان ( چين ) به پيش رفت » . پس از اين جهانگردى ، شوق ديگرى را با كمال شكيبائى و حيا در دل پرورانيد و آن اين بود كه فراتر از امّت اسلامى بنگرد و تمام جهانيان را به هم‌آهنگى فراخواند تا جمله را سرمست شوق يزدانى سازد . . . در جريان حج سومين ، يا واپسين حج ، چون به عرفات رسيد بجاى آنكه براى خود ، بستگان و آشنايان طلب آمرزش كند ، چنين گفت : خدايا مرا بيش از اين بينوا و مستمند بكن ، خدايا رسوايم ساز تا لعنتم كنند ، خدايا مردم را از من بيزار كن تا هر كلمهء شكر كه از لبم برآيد فقط براى تو باشد و از كسى جز تو منت نكشم . . . در جاى ديگر مىگويد مردمان گوسفندان قربانى كنند و من خون دل خود را اهدا كنم . در بغداد ، شور و هيجان درونى او رو به فزونى نهاد ؛ روزى در جامع المنصور فرياد برآورد و گفت : اعلموا انّ اللّه تعالى اباح لكم دمى ، فاقتلونى اقتلونى توجزوا و استرح ، ليس فى الدّنيا للمسلمين شغل اهمّ من قتلى ؛ يعنى بدانيد كه خداوند خون