تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
عبادت بود و بس ؛ مىخواست كه عبادت خدا چنان بر قواى او مسلط شود كه از خودى او چيزى بجا نگذارد . تفاوت عمده يك عابد متشرّع در موضوع ذات الهى در اين بود كه اهل شرع و علماى ظاهر ، خداوند را متفّرد مىدانستند به اين معنى كه او را از حيّز مخلوقات او خارج مىدانستند و صوفى مىگفت خداوند در عين اينكه متفرد و ماوراى عالم است در كليهء مخلوقات خود نيز تجلّى مىكند ؛ آثار خدا از خدا جدا نيست و هر ذره‌اى از ذرات عالم هم عين خداست ؛ بنابراين من هم خدا هستم ، شما هم خدائيد ؛ امّا اين مطلب را تا زمان حلّاج كسى به اين صراحت نگفته و به هرحال علماى متشرع چنين عقيده‌اى را نمىتوانستند بشنوند و تحمل كنند . حلاج آمد و گفت انا الحق ؛ به او گفتند بگو انا على الحقّ يعنى من بر حقم ، باز گفت انا الحق يعنى من خود حقم . . . حلاج معتقد به حلول خداوند در ذرّات وجود و اتحاد مخلوقات با خالق است كه همهء همعصران او روايت كرده‌اند و مثالى از او آورده‌اند به اين عبارت كه حلاج گفت نقطه ، اصل هر خطى است ، و خط عبارت از نقطه‌هائيست كه در پى يكديگر آمده است پس خط از نقطه بىنياز نيست و نقطه از خطّ مستثنى نيست و آنچه چشم انسان بر آن مىافتد نقطه‌يى است ما بين دو نقطه و اين نشانه‌يى است بر تجلى حق از آنچه ديده مىشود ، و از اين جهت است كه من گفتم هيچ چيزى را نمىبينم مگر آنكه خدا را در آن مىبينم . و امّا مخالفت علما و صوفيه با او و اقدام دستگاه خلافت به گرفتن او ، همگى به اين علت بود كه گفتار او را بر خلاف معتقدات صحيح دينى مىدانستند و مىترسيدند كه عوام را گمراه كند . . . صوفى واقعى بجز تصفيهء باطن خود كارى وهمّى ندارد ؛ فرق فاحش ميان صوفى و متشرع همين است ، كه اهل شرع و دين هرچه مىكنند يا نمىكنند به اين نظر است كه امر و نهى خدا را اطاعت كرده باشند خدا گفته است كه روزه بگيريد و دزدى نكنيد ، نماز بخوانيد و مال وقف نخوريد ، دزدى نكردن و دروغ نگفتن و آزار مردم ندادن ، همگى صفاتيست كه مرد متشرع اگر داشته باشد از روى طبع و فطرت و حسن اخلاق جبلّى نيست بلكه براى عمل به حكم قرآنست و به همين جهت وقتى كه خيال كند فلان مصلحت دينى مقتضى است ، دروغ هم مىگويد ، حديث جعل مىكند ، عوام را هم اغوا مىكند ؛ اما متصوف ، اهل صفاى باطن و مرد اخلاق است ، سعى و كوشش او اين است كه دل