ريشههاى مادى تصوف بعد از اسلام
به نظر ويل دورانت « . . . در شرق كهن ، كه توالد روزافزون بشر بر توليد ناچيز خاك پيشى مىجست و فرد بر اثر فقر مغلوب جمع مىگشت ، عقيده به اراده در دين و فلسفه سستى گرفت و معنى سعادت عبارت شد از نفى لذت و خوشى ؛ فرد ، مقهور عقيده به سرنوشت و قضا و قدر و عقيدهء حكيم و كاهن شد . . . فرد خود را در برابر آن گذشتهء غمانگيز بىپايان ، ذرهيى ناچيز مىديد . . . امّا در تمدنهاى فعال و مترقى ، كه شعلهء مرموز انديشه بر چهره سرنوشت تابيد و تسلطى موقت بر محيط پديد آورد . . . ، فرد در اعتقاد به شخصيت خلاق خود دليلى بهتر پيدا كرد و در خود اثرى از آزادى و اختيار ديد . » « 1 »
صاحبنظران امروز ضمن بحث در پيرامون علل مادى رسوخ انديشههاى عرفانى مىگويند « كه اگر محيط مادى و جغرافيائى تغيير كند ، در ساختمان جسمانى و طرز فكر انسان نيز متقابلا تغييراتى پديدار مىشود ؛ به عنوان مثال اگر دو برادر دوقلو را ، كه ساختمان مغزشان تقريبا يكى است ، در دو جامعهء متفاوت كه طرز توليد مواد ( زراعت و صنعت ) ، آداب و رسوم و مذهب و غيره در آنها با هم فرق دارد تربيت كنيم طرز تفكر دو برادر با يكديگر اختلاف خواهد داشت ؛ به عبارت ديگر يك شخص در خرابه و شخص ديگرى در قصر دو نوع مختلف فكر مىكنند . پس فكر هر موجود زنده ، نمايندهء جميع عوامل مادى است كه در وى و اسلاف وى يعنى اساسا در تشكيل او مؤثر بوده است . . . تصوف از عقايدى است كه
هامش
( 1 ) . لذات فلسفه ، ترجمهء زرياب خوئى ، ص 61 به بعد .