بود ؛ بايسنقر ميرزا دستور داد مولانا معروف را در چاه قلعهء اختيار الدّين محبوس كردند ، سپس خواجه عضد الدّين كه دخترزاده مولانا فضل اللّه استرآبادى بود و جمعى ديگر از موافقان احمد لر را مقتول بلكه « محروق » ساختند .
در اين موقع بايسنقر و شاهرخ مطلع شدند كه احمد لر گاهى نزد امير سيّد قاسم انوار شاعر معروف نيز مىزيسته است . . . پس از آن كه بايسنقر نسبت به قاسم انوار شاعر و دانشمند معروف مظنون شد ، او را از هرات به سمرقند تبعيد كرد و او در اين شهر تحت حمايت ميرزا الغ بيگ قرار گرفت و سپس به خراسان برگشت و در خرجرود از ولايت جام وفات يافت ، هنگامى كه بايسنقر ، قاسم انوار را تبعيد مىكرد ، وى غزلى گفت بدين مطلع :
نمىدانم چه افتاده است قسمت از قَدَر ما را * كزين درگاه مىرانند دائم در بدَر ما را
شاعر و عارف معروف عبد الرّحمن جامى متذكّر مىشود كه شاگردان قاسم انوار برخى مقرّرات و آداب دينى را مراعات نمىكردهاند و مثنوى « انيس العارفين » را تفسير غلطى از مصطلحات صوفيه مىشمرد .
رنجها و آلام سيّد صاين الدين - تفتيش عقايد در عهد شاهرخ
يكى ديگر از كسانى كه در جريان « احمد لر » مظنون واقع شد و صدمات گران ديد دانشمند و نويسندهء معروف سيّد صاين الدّين على بن محمّد بن محمّد تركهء اصفهانى نويسندهء رسالات معروف « نفثة المصدور » اوّل و ثانى است . پس از سوء قصد احمد لر چنان كه گفته شد ، علاوه بر قاسم انوار ، صاين الدّين على نيز مورد سوء ظن واقع شد وى در نفثة المصدور دوّم ، خطاب به ميرزا بايسنقر پس از بيان آن كه شنيدن خبر كارد خوردن شاهرخ مايهء حيرت و تأسف او شد ، گويد : « يك صباح جمعى صلحاء و عزيزان را طلبيد ( يعنى طلبيدم ) و نسخهء صحيح بخارى ، در ميان نهاده و در كيفيّت ختم آن جهت سلامتى از واقعه مشورت مىكند ، ناگاه شخصى از قلعه رسيد كه ايلجى آمده است و به حضور شما احتياج دارند جهت مشورت ، ضرورت شد روان شدن ، همان بود ، ديگر نه خانه را ديد نه ياران و نه فرزندان و عيال ، مگر به بدترين اوضاع و احوال .
باريد بباغ ما تگرگى * وز گلبن ما نماند برگى