به نجم الدّين بگو كه حكم به قتل اين جماعت كن كه اينها مخرّب دينند ، چون مولانا اين سخن بشنيد گريهء بسيار كرد و حكم قتل فرمود ، گويند كه قريب پانصد كس كشتند و سوختند و اهل حقيقت بر ايناند كه در فضل اللّه نعيمى فتورى نبود و در كمال تزهّد بود و نان كسى نمىخورد و به طاقيهدوزى اوقات مىگذرانيد . . . » .
از اين شرح جالب « مزارات تبريز » چند چيز فهميده مىشود :
1 - حروفيّه با ميرانشاه روابط نزديك داشتند مانند زمان قباد ساسانى كه با مزدكيان رابطهء نزديك داشت ، شايد ميرانشاه مىخواسته است ، از آنها براى تضعيف روحانيّت ، چنان كه شيوهء متداول در ايران بوده است ، استفاده كند .
2 - مانند همان دوران كه موبدان اعمال فشار مىكردند ، اينبار نيز علما جنجال برداشتند و پيروان مردى را كه از راه طاقيه ( كلاه ) دوزى ارتزاق مىكرد ، و به زهد و ورع معروف و تمام عمر در شروان زيسته ، در شهر هرات به « اباحه » و « زندقه » و اعتقاد به تناسخ منسوب يا متّهم كردند يعنى تقريبا همان اتّهامات زمان مزدك را تكرار كردند . در بعضى از منابع به حروفيّه مجاز شمردن شرب شراب و ضرورت اعتراف به گناه در مقابل « بابا » ( مقام روحانى ) نسبت داده شده كه آن هم به قصد درآميختن نظريّات آنها با مسيحيان و برانگيختن جماعت عوام عليه آنان است .
3 - مهمترين عالم وقت ( مولانا نجم الدّين اسكويى ) از راه صداقت يا سالوسى زير بار فشار نمىرفت تا آن كه « مجذوبى » خوابنما شد و پس از اين صحنهسازى مولانا فتوا داد و پانصد نفر در شهر هرات كشته شده يا محروق گرديدند .
فضل اللّه نعيمى
مولانا فضل اللّه نعيمى استرآبادى كه بود و چه گفت ؟ وى در زمان امير تيمور مىزيست و با طاقيهدوزى بهسر مىبرد و در شهر شروان كتبى به نام « جاوداننامه » يا جاويدان كبير و عرشنامه و غيره به لفظ گرگانى تأليف كرده است و البته مقصد از اين كار آن بود كه تعاليم خود را براى مردم ، عوام فهمتر گرداند ، و موافق شطحيّات قائلان به علم صوفيانه و « حروف » گفت : من به « سرّ اوحى الى عبده ما اوحى » پى بردهام زيرا براى رخنه كردن در بطون كلام قرآن و حديث ، راهى جز يافتن راز حروف نيست . وى حروف را قديم مىدانست و مىگفت كه خدا بر نص « و علّم الاسماء » و