تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
« يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ »
آنها را به آدم آموخت . . . . پس از آن كه فضل اللّه حروفى به قولى به دست شخص ميرانشاه كشته شد ، حروفيّه كينهء ميرانشاه را به دل گرفتند و او را مارانشاه و دجّال زمان ناميدند . هنگامى كه ميرانشاه در جريان جنگ « سروررود » كشته شد ، حروفيّه گفتند اينك كه دجّال مرده است ، ديگر نوبت ظهور قائم موعود است كه صاحب السّيف است و جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد . در نظريّات حروفيّه ، فضل اللّه استرآبادى به مثابه يكى از مظاهر الهى توصيف مىشد زيرا حروفيّه تحت تأثير صوفيه كه خداوند را در ذات عالم منتشر و در همه چيز متجلّى مىديدند ، قايل به امكان مظهريّت انسان بودند و در واقع براى فضل اللّه استرآبادى ( چنان‌كه بعدها بهائيّه براى ميرزا حسينعلى بها ) نوعى الوهيّت قائل گرديدند و وى را صورت تامّ خدا مىشمردند ، اين انديشهء تجسّم خداوند در وجود يك مظهر نجات‌بخش كه به شكل ديگر در پايهء « مهدويّت » نيز قرار دارد ، انديشه‌اى كهن است .

ب - حروفيّه در دوران شاهرخ :

دربارهء حروفيّه در دوران شاهرخ ، « حبيب السير » تأليف خواندمير اطّلاعات جالبى به ما مىدهد « 1 » . وى مىنويسد كه روز جمعه 13 ربيع الآخر 830 هنگامى كه شاهرخ به مسجد جامع هرات رفته بود كپنگ پوشى احمدى نام كه از مريدان مولانا فضل اللّه استرآبادى بود ، به‌صورت دادخواهان ، كاغذى در دست بر سر راه شاهرخ آمد و كاردى بر شكم او زد ، زخم منجر به مرگ شاهرخ نشد ولى احمدى را در دم كشتند ، بعدها ميرزا بايسنقر فرزند شاهرخ و امراء به تفحّص احوال احمدى مشغول گشتند و به قول حبيب السير در بين « رخوت و لباس آن مردك » كليدى يافتند و در خانه‌يى كه در تيمچهء شهر واقع بود ، با آن كليد گشوده شد و مردم گفتند كه در اين خانه جمعى كه به طاقيه‌دوزى مىپردازند و از معاريف شهرند و از آن جمله صاين الدّين على تركه نويسنده و دانشمند معروف زمان مولانا معروف خطّاط رفت و آمد مىكنند كه خود از نزديكان امرا و شاهان و از روشنفكران نامبردار زمان خود
هامش
( 1 ) . ج 3 ، ص 615 به بعد .