مستشار و مؤتمن پادشاهند ، شما نيز اى مردم به آئين يهود بگرويد زيرا جهان يهودى شده است . . . ] .
سعد الدّوله پس از آن كه كاملا اعتماد ارغون را به خود جلب كرد ، بر آن شد كه به يارى او ، يكباره اساس اسلام را براندازد ؛ پس به دو گفت كه مقام نبوت از چنگيز به طريق ارث به وى رسيده است و او مىتواند با اعلام جهاد ، بنيان قدرت خود را استحكام بخشد و همانطور كه محمّد مصطفى ( ص ) براى ترويج دين ، ياران خود را به جنگ و مقاتلت تحريض كرد و در يك روز عدّهيى را در خندق سر بريد ، « ايلخان نيز متقاضى همّت عالى را نصب فرمايد . . . ملّتى متجدّد و دولتى متّحد در روزگار پايدار گذارد ، هركه . . . سر بر خطّ انقياد نهاد ، از جرعهريزى خون او دست كشيده داريم . . . » « 1 » . سعد الدّوله براى آنكه در اجراى نقشهء خود توفيق يابد ، عدّهيى از علماى شرع را بر آن داشت كه دربارهء پيغامبرى ايلخان و اينكه مردم بايد بر دين او باشند ، شرحى بنويسند و امضا كنند و به اين كار نيز قناعت نكرد ، « با ايلخان مقرّر كرد كه كعبه را معبد اصنام بىنام سازد و اهل اسلام را از عبوديّت سبحان به عبادت اوثان الزام كند ؛ بر اين انديشه مراسلات با اعراب يهود ، پيشه گرفت . . . » در همان ايّامى كه سعد الدّوله به تجهيز قوا پرداخته ، و مصمّم بود در اولين فرصت علماى دين و مخالفان نقشهء خود را از ميان بردارد ، ايلخان بيمار شد و در سال 690 درگذشت و مردم بىدرنگ سعد الدّوله و عدّهء زيادى از همكيشان و همفكران او را به ديار نيستى فرستادند .
مشورت هلاكو با خواجه نصير الدّين توسى
در دوره خلافت مستعصم ، يعنى در همان ايّامى كه بغداد را خطر سقوط قطعى تهديد مىكرد ، بين شيعه و سنّى اختلاف شديد وجود داشت . شيعيان و ابن العلقمى ( وزير خليفه ) معتقد به سازش با مغولان بودند ولى سنّيان كه خليفه را غيرقابل شكست مىانگاشتند ، معتقد به صفآرائى و جنگ با هلاكو بودند ؛ حتّى بعد از اسارت خليفه هنوز اهل سنّت مىگفتند كه اگر خون خليفه بر زمين ريخته
هامش
( 1 ) . تاريخ وصّاف ، ص 241 .