قبل از تو زيد سوار شده بود ( مقصود زيد بن علىّ بن الحسين است كه در كوفه بهدار آويخته شد ) ، پيروى تو از زيد براى تو افتخارى است كه ديگر مجالى براى سرزنش دشمنان باقى نمىماند ، تنها اين چوبهدار تو است كه چنين جاذبهيى يافته كه زنان آزاده را واداشته تا به سوى آن گردن بكشند . ] ( ص 181 )
. . . اين انبارى اين قصيده را بر روى اوراقى نوشت و پنهانى بهصورت شبنامه آن را در كوچههاى بغداد انداخت تا به دست مردم رسيد ؛ معلوم بود كه چنين شعرى را بلافاصله مردم مىقاپند و در زبانها پخش مىشود . . . خبر به عضد الدّوله بردند و گفتند كه شعر از ابن انبارى است ، شاعر بىنوا از ترس پنهان شد . يكسال هركجا را جستند ، شاعر را نيافتند ؛ شعر از مرزهاى بغداد گذشت و در اطراف ايران گشت ، از آن جمله در رى به گوش صاحب بن عبّاد وزير ديلميان رسيد ، صاحب خود شاعر بود و اهميّت كار را مىدانست . . . صاحب از بس تحت تأثير شعر قرار گرفته بود ، با اجازهء عضد الدّوله فرمان داد تا اعلام كردند كه ابن انبارى گويندهء شعر ، در امان است هركجا كه هست خود را معرّفى كند ، شاعر از پستو درآمد و به رى رفت و به حضور صاحب رسيد . صاحب پرسيد : گويندهء اين شعر تويى ؟ گفت : آرى ، گفت : براى من بخوان ؛ ابن انبارى شروع به خواندن كرد ، چون به اين شعر : ( اين چوبهء دار تو بود كه گردن زنان زيبا را به طرف خود متمايل كرد ) برسيد ، صاحب از جاى جست و شاعر را در آغوش گرفت و دهانش را بوسيد . پس او را نزد عضد الدّوله فرستاد ، چون به حضور پادشاه رسيد ، پادشاه از او پرسيد : چرا براى دشمن من مرثيه گفتى ؟
جواب داد : به گردن من حقّ نعمت و احسان داشت ، اندوه در دلم غليان كرد و بهصورت شعر مجسّم شد ، عضد الدّوله او را عفو فرمود و به صله و انعام سرافرازش كرد . . . جسد را همچنان بر بالاى دار نگاهداشتند و عضد الدّوله اجازه نمىداد آن را پائين بياورند و كسى هم جرأت حرف زدن نداشت .
عضد الدّوله هرگز به فكر مردن نبود و اصولا از مرگ سخت مىترسيد و براى همين منظور بود كه دستور داد نام شهر « گور » را در فارس به ( فيروزآباد ) تبديل كردند ، چه هر وقت عضد الدّوله به آنجا مسافرت مىكرد ، لطيفهگويان شيرازى مىگفتند ملك به گور رفت . . . با همهء اينها آخر كار ديديم چگونه گور بهرام گرفت ، به اين معنى كه به بيمارى صرع مبتلا شد ، تا اين كه روز دوشنبه هشتم ماه شوّال 372
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 235
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٢٣٥