اواخر ايام عضد الدّوله آزاد شد . . . » « 1 » اين همان عضد الدّوله است كه در برابر مدايح متنبّى در شيراز متجاوز از 200 هزار درهم به عنوان صله به او بخشيد . « 2 »
ديگر از مواردى كه به خوبى مىتوان به فقدان آزادى عقيده و وجدان در ايران پى برد ، مطالعه در جريان قتل « ابن بقيّه » و بررسى در احوال ابن الانبارى است كه قصيدهيى در مرثيهء اين مرد گفت و مورد غضب عضد الدّوله قرار گرفت . دكتر باستانى پاريزى شرح اين واقعه را چنين مىنويسد : « هنگامى كه عضد الدّوله - وزير عزّ الدّوله - بختيار را كه محمّد بن بقيّه نام داشت ، پس از تسلط به او به قتل رسانيد . . .
به دستور عضد الدّوله ابن بقيّه را زير دست و پاى پيلان انداختند . سپس جلوى بيمارستان عضدى بهدار آويختند . . . راجع به علّت اين قتل ، بيهقى گويد « اين پسر بقيّة الوزراء جبّارى بود از جبابره ، مردى فاضل و با نعمت و آلت و عدّت و حشمت بسيار ، اما متهور . . . در منازعتى كه مىرفت ميان بختيار و عضد الدّوله ، بىادبىها و تعدّىها و تهورها كرد و از عواقب نينديشيد كه با چون عضد مردى . . . آنها كرد كه كردن آن خطاست . . . » ( تاريخ بيهقى ، ص 195 ) در همانحال كه ابن بقيّه بر بالاى دار بود ، ابن الانبارى قصيدهيى در مرثيهء او بگفت ، چند شعر از قصيدهء او عينا با ترجمهء فصيح آقاى فقيهى در اينجا نقل مىشود :
علّو فى الحياة و فى الممات * لحق انت احدى المعجزات
كانّ النّاس حولك حين قاموا * وفود نديك ايّام الصّلات . . .
[ يعنى در زندگى و مرگ مقام بلندى دارى ، به راستى كه تو يكى از معجزات بهشمار مىروى . مردم دور چوبه دار تو گرد آمدهاند ، گويى آمدهاند مثل هميشه از تو صله و جايزه بگيرند . مردم همچون نمازگزاران ايستادهاند ، و همانند خطيب دست خود را به طرف آنان دراز كردهاى ، به همانگونه كه هنگام بخشش و عطا دراز مىكردى . دل خاك نتوانست مقام بلند ترا دربرگيرد ، ازين روى قبر ترا در هوا قرار دادند ، و از نسيم برايت كفن دوختند . اين از عظمت توست كه پاسبانان و محافظان مورد اعتماد در اطراف تو گمارند ، شبها تا صبح براى تو چراغ مىافروزند . در دوران زندگى خود نيز چنين بودى ، تو همان شتر راهوارى را سوار شدى كه سالها
هامش
( 1 ) . صاحب بن عبّاد ، از انتشارات دانشگاه تهران ، ص 146 .
( 2 ) . همان كتاب ، ص 178 .