تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 19

مساهمون:

ص١٩
گفت : در شعرش ايمان است ، امّا دلش كافر بود . 4 - قسّ بن ساعدهء ايادى ، مردى حكيم و خطيب بود كه پيشواى اسلام او را در بازار عكّاظ سوار بر شتر در حال سخنرانى ديده بود ؛ در خطبه‌ها و بيانات او ، اعتراف به توحيد و ايمان به معاد آمده است . 5 - خالد بن سنان ، مردى صاحب‌نظر بود ، تا جايى كه پيشواى اسلام گفت : « ذلك نبى اضاعه قومه يعنى : پيامبرى بود كه قومش حقّ او را نشناختند » ؛ دخترش كه به دين اسلام درآمد ، چون سورهء
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
را از آن حضرت شنيد ، گفت : پدرم نيز چنين مىگفت ( معارف ابن قتيبه ، ص 28 - 39 ) . معلّقات سبع يعنى هفت قصيده‌يى كه قبل از اسلام ، از لحاظ فصاحت و بلاغت كم‌نظير ، و در خانهء كعبه آويخته شده بود و اثر طبع مردانى چون : امرؤ القيس و طرفة بن عبد و زهير و لبيد و عمرو بن كلثوم و عنتره و حارث بود ، در تحريك افكار و انديشه‌هاى محمّد ( ص ) نفوذى عميق داشت « 1 » . علاوه بر اينها جدّ محمّد ( ص ) عبد المطلّب ، مردى روشن‌بين و دانا بود و با بسيارى از سنن و عادات عهد جاهليّت سر جنگ و مخالفت داشت ، چنان كه در كتاب بحار ، ج 15 ص 127 ، آمده است : « از پرستش بت‌ها بر كنار بود و خدا را به يگانگى مىشناخت ، به نذر وفا مىكرد ، و سنت‌هايى نهاد كه بيشتر آنها در قرآن نازل گشت و در سنّت رسول خدا پذيرفته گشت ، و آنها عبارت است از : وفاى به نذر ؛ و پرداخت صد شتر در ديه ، و حرمت نكاح با محارم ، و موقوف ساختن درآمدن به خانه‌ها از پشت آنها ، و بريدن دست دزد ، و نهى از زنده‌بگور كردن دختران ، و مباهله ( يعنى لعنت و نفرين كردن از جانب حقّ ) ، و حرمت ميگسارى و حرمت زنا ، و حدّ زدن زناكار ، و قرعه زدن ، و اينكه نبايد هيچكس ، برهنه پيرامون كعبه طواف نمايد ، و پذيرايى از مهمان ، و اينكه نبايد هزينهء حجّ را جز از مال پاكيزهء خود بپردازند ، و بزرگ‌داشتن ماه‌هاى حرام ، و تبعيد كردن زنان مشهور زناكار . . . » « 2 » و خمس دادن از گنج‌ها ، و سقايت ( آب دادن ) حاجيان و هر طوافى را هفت شرط قرار دادن . . . « 3 » و جز اينها .
هامش
( 1 ) . دكتر محمّد ابراهيم آيتى و دكتر ابو القاسم گرجى ، تاريخ پيامبر اسلام ، از انتشارات دانشگاه ، از ص 14 به بعد ( به اختصار ) . ( 2 ) . ترجمهء تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 363 . ( 3 ) . همان كتاب ، ص 43 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 19 | مرتضى راوندى