تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
ورطه خلاص يافتم بعد از [ آن ] زحمت و مشقت بسيار كه در چندين سال به من رسيد به عراق افتادم و ايشان در طلب من همچنان سعى مىنمودند . امروز كه من بدين مقام رسيدم و دعوت خلفاى علوى ظاهر كردم و چند دستگاه در طبرستان و قهستان و جبال بدست آوردم و مردم بسيار از رفيقان و مونسان و شيعيان و علويان بر من جمع شدند و عباسيان به همه نوع از من خائف و ترسانند ، هر آينه مزاج [ مبارك ] سلطان بر من متغير گردانند و در قصد و نقصان بجان من كوشند و يمكن كه مرا از سلطان طلب دارند . آن هنگام معلوم نيست كه كار چگونه دست دهد ، و بهرگونه كه دست دهد از شنعتى « 1 » خالى نباشد . اگر سلطان اجابت [ التماس ] ايشان كند كه بزنهار ايقاع كرده باشد « 2 » و در مذهب مروت معذور نباشد ، و اگر اجابت التماس ايشان نكند ، بعضى از جهال كه بخلاف « 3 » ايشان مىگويند زبان تشنيع به سلطان دراز كنند كه غاشيه بر دوش انداختن و بر سر اسب رفتن چه بود و تا دادن حسن صباح چه « 4 » ، و يحتمل كه ميان جانبين به مكاوحت و مقاومت انجامد و نتوان دانست تا آخرها چه آيد . « اما حديث اين سر سنگ كه فرموده‌اند كه اگر برجى از بروج آسمان باشد بر زمين [ آوريم ] ، درين معنى مقيمان اين سر سنگ را از سخن محق روزگار « 5 » وثوق هست كه به مدت‌هاى دراز از دست ايشان بدر نخواهد شد ، كار آن تعلق به عنايت اللّه دارد ، و حالا من كه در اين گوشه - نشسته‌ام و آنچه بر فرض و سنت
هامش
( 1 ) . زشتى . ( 2 ) . در مجالس المؤمنين : « بر زينهار ايفا نكرده باشد » . ( 3 ) . در مجالس المؤمنين : « به خلافت » . ( 4 ) . در هيچيك از تواريخ سلجوقى ، كه فعلا در دسترس نگارنده است ، در باب اينكه سلطان ملكشاه سلجوقى غاشيهء خليفهء عباسى را بر دوش كشيده باشد ، چيزى ديده نمىشود . از پادشاهان سلجوقى سلطان مسعود بن محمد بن ملكشاه پس از آنكه با خليفهء عباسى المسترشد باللّه در نزديكى همدان مصاف داد و خليفه را اسير كرد ، به فرمان عم خود سلطان سنجر او را دوباره آزاد كرد و از كرده عذر خواست ، و غاشيهء او بر دوش كشيد و در پيش اسب خليفه تا سراپردهء او پياده رفت . ولى در همان ايام جمعى از فدائيان اسماعيلى در اردوى مسعود ، خليفه را كارد زدند و كشتند ( 17 ذى القعده سال 529 هجرى قمرى ) . ( 5 ) . مقصود المستنصر باللّه خليفهء فاطمى مصر است و در تواريخ اسماعيليه نيز بدين مطلب اشاره كرده‌اند و چنان كه در صفحات پيش گفتيم ، به همين سبب قلعهء الموت را بلدة الاقبال مىخواندند .