كه با يكى از ايشان ، به نام امير ضراب كرد ، به مذهب باطنيان دلبستگى يافت . سپس بوسيلهء مردى ديگر از پيروان آن مذهب ، موسوم به بونجم سراج ، بر جزئيات و غوامض مذهب اسماعيليه واقف شد و به دست مؤمن نام ، كه از طرف عبد الملك عطاش ، داعى معروف اسماعيليان در عراق ، اجازهء دعوت داشت ، به خليفهء فاطمى مصر بيعت كرد .
در همان اوقات عبد الملك عطاش به رى رفت و حسن را به نيابت خود برگزيد و به دو دستور داد كه به مصر رود و خدمت خليفهء فاطمى المستنصر باللّه را دريابد .
حسن به اشارت او در سال 469 از رى به اصفهان و از آنجا از طريق آذربايجان به بغداد رفت ، و چنان كه خود در نامهاى كه به ملكشاه نوشته ، اشاره مىكند ، چندى در بغداد بماند و به تفحص احوال خلفاى عباسى و مطالعهء اوضاع خلافت عباسيان مشغول بود . سپس از راه شام عزيمت مصر كرد و در سال 471 ه . . ق . به قاهره رسيد و يكسال و نيم در آنجا اقامت گزيد « 1 » .
حسن صباح در مدت اقامت خود در مصر ، به خدمت مستنصر نرسيد ، ولى خليفهء فاطمى از احوال او آگاه بود و او را گرامى مىداشت . در مصر ميان حسن صباح و بدر جمالى امير الجيوش يا سپهسالار خليفه ، بر سر جانشينى مستنصر اختلافى پيدا شد . زيرا خليفهء فاطمى نخست پسر بزرگ خود « نزار » را به وليعهدى اختيار كرده و بعد پشيمان گشته وليعهدى را به پسر كوچك خود مستعلى داده بود ، و هريك از اين دو پسر هواخواهانى داشتند ، از آن جمله امير الجيوش ، كه پدرزن مستعلى بود ، از داماد خود طرفدارى مىكرد و حسن صباح هواخواه پسر بزرگتر ، يعنى نزار بود . به علت اين اختلاف ، يا چنان كه حسن در نامهء خود به ملكشاه نوشته است ، به تحريك خليفهء عباسى ، امير الجيوش درصدد بود كه حسن را به طريقى از ميان بردارد . پس او را نامزد كرد كه با جمعى از فرنگيان از راه درياى مديترانه به اروپا رود « 2 » و كفار فرنگ را بدين اسماعيلى دعوت كند . ولى در دريا طوفانى سخت
هامش
( 1 ) . خليفهء فاطمى جمعى از بزرگان مصر ، مانند « شريف طاهر قزوينى » و « ابو داود » را به استقبال او فرستاد .
( 2 ) . برخى از مورخان نوشتهاند كه امير الجيوش مىخواست حسن را در قلعهء « دمياط » مصر به زندان افكند ، ولى خليفه راضى نشد . در همين اوان برج قلعهء مذكور ، كه بسيار مستحكم بود ، ويران گشت و مردم اين واقعه را از كرامات مستنصر خليفهء فاطمى و حسن صباح شمردند .