برخاست و كشتى را به سواحل شام انداخت . درين خصوص مريدان حسن در سرگذشت او نوشتهاند كه : « ناگاه بادى عاصف برخاست و كشتى بشكست . مردم در اضطراب افتادند و سيدنا ( يعنى حسن صباح ) همچنان فارغ آرميده بود . يكى از او پرسيد كه در چنين حالت چه ايمن نشستهاى ؟ گفت مستنصر خبر داده است ازين ، و گفته كه هيچ باك نباشد ، از آن جهت نمىانديشم . . . » « 1 » .
پس از آن حسن صباح به حلب رفت و از راه بغداد و خوزستان ، در ماه ذى الحجهء 473 ه . ق . به اصفهان آمد و يك چند در آن شهر ، در خانهء رئيس ابو الفضل كه پوشيده دعوت او را پذيرفته بود ، منزل كرد « 2 » .
بعد از اصفهان به يزد و كرمان رفت و چندى در آن حدود به دعوت مردم مشغول بود ، سپس به اصفهان بازگشت و عازم خوزستان شد و از خوزستان راه مازندران پيش گرفت و مدتى در حدود فيروزكوه و سوادكوه به دعوت مشغول بود . پس از آن به دامغان رفت و سه سال در آنجا بماند و از آن شهر داعيان به رودبار و الموت فرستاد و خود به گرگان رفت .
چون در اين اوقات آوازهء شهرت و دعوت او در ايران پيچيده بود ، خواجه
هامش
( 1 ) . از سرگذشت سيدنا . . . ظاهرا مقصود حسن صباح در نامهء خود به ملكشاه نيز از اينكه مىنويسد : « مرا نامزد كردند كه بروم و كفار فرنگ را دعوت كنم ، آن احوال به سمع مبارك آن امام ( يعنى مستنصر ) رسيد و مرا در پناه خويش گرفت » ، اشاره به همين واقعه و افتادن كشتى به سواحل شام باشد . . . .
( 2 ) . نوشتهاند كه حسن صباح هنگامى كه در خانهء رئيس ابو الفضل بسر مىبرد ، روزى در اثناى شكايت از روزگار و حكايت تعصب سلطان و اركان دولت او آهى كشيد و گفت : « اى دريغ ، اگر دو مرد با من يك دل شدندى من اين ملك زير و رو كردمى . » رئيس ابو الفضل پنداشت كه حسن از كثرت فكر و مطالعه ديوانه شده است ، پس نهانى به معالجهء او همت گماشت و غذاها و شربتهايى كه براى مردم ماليخوليايى مفيد است پيش او برد . حسن از مشاهدهء آن غذاها و مشروبات خيال رئيس ابو الفضل را دريافت و بىدرنگ خانهء او را ترك گفت و از اصفهان به كرمان رفت .
چندى بعد كه در قلعهء الموت مستقر شد و كارش بالا گرفت ، و نظام الملك را به دست فدائيان خود كشت ، به سبب مرگ وزير و سلطان ملكشاه در كارهاى كشور هرج و مرج پديد آمد و بدين واسطه حسن به كمال قدرت رسيد و رئيس ابو الفضل نيز مانند بسيارى ديگر از رجال ، به قلعهء الموت رفت و به او پناهنده شد . حسن روزى رو به دو كرد و گفت : « هيچ معلوم شد كه ماليخوليا مرا بود تا ترا ؟ ديدى كه چون دو يار مساعد يافتم به سخن خويش وفا كردم و دعوى خود را برهان بنمودم » رئيس ابو الفضل در پاى او افتاد و استغفار كرد . . . .