پس از آن حسن صباح در الموت استقلال يافت و داعيان به اطراف و اكناف ايران روانه كرد و قلعههاى ديگر در حدود الموت به تصرف آورد . در همانحال يكى از سرداران سلطان ملكشاه سلجوقى به نام يورونتاش ، كه نواحى الموت از املاك و اقطاعات او بود ، مكرر بدان قلعه حمله برد و جمعى از پيروان حسن را در آن حدود هلاك كرد .
مردم قلعه چون هنوز ذخيره و سلاح كافى نداشتند از حملههاى پياپى او عاجز شدند ، به طورى كه درصدد ترك قلعه برآمدند . ولى حسن صباح ايشان را دل داد و گفت امام مستنصر خليفه ، به دو پيغام داده است كه از آنجا بيرون نروند ، زيرا كارشان در آن قلعه بالا خواهد گرفت ، و بدين حيله مردم را در الموت نگاهداشت و از آن پس آن قلعه را بلدة الاقبال نام نهادند .
ظاهرا در همان زمان ، يعنى در آغاز سال 484 هجرى قمرى ، سلطان ملكشاه رقعهاى را كه در زير از نظر خوانندگان خواهد گذشت ، به حسن صباح نوشته و توسط ضياء الدين خاقان صدر كبير ، به قلعهء الموت فرستاده است . نوشتهاند كه چون رسول ملكشاه نزد حسن رسيد و او را به اطاعت سلطان و منع اصحاب و فدائيان خويش از كشتن اميران و علماء دعوت كرد ، حسن رو به جوانى از مريدان خود نمود و به دو فرمان داد كه خود را بكشد . جوان بىدرنگ خنجرى بر گردن خويش زد و بىجان بر زمين افتاد . سپس به مريدى ديگر گفت كه خويشتن را از باروى قلعه به زير افكند ، او نيز بىتأمّل اطاعت كرد . آنگاه به فرستادهء ملكشاه گفت :
« به سلطان بگوى كه من بيست هزار تن از اينگونه فدائيان در اختيار خود دارم و اين جواب نامهء تست ! » .
اينك رقعهء سلطان ملكشاه سلجوقى به حسن صباح و جواب آن :
هامش
به اختصار نوشته بود :
« رئيس م . ظ حفظة اللّه سه هزار دينار بهاى الموت به علوى مهدى رساند - على النبى المصطفى و آله السلام و حسبنا للّه و نعم الوكيل » . علوى گمان نداشت كه مردى بزرگ چون حاكم دامغان به نوشتهء حسن وقعى نهد . اما چون به دامغان رفت و رقعهء حسن را به رئيس داد بر خط او بوسه زد و بىدرنگ سه هزار دينار پيش علوى گذاشت !