تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
عبد الرّحيم بن ابى منصور ، مردى كريم و فاضل و دانش‌پرور و فضل‌دوست بود و چون غالب با فضلا و علما مجالست مىكرد و مقدم اين طايفه را گرامى مىشمرد و ارباب علم و دانش ، خاصّه كسانى كه فنون رياضى مىدانستند و مذاق حكمت و عرفان داشتند ، به دربار وى تقرّب مىجستند و در پناه او به حرمت و شادكامى مىزيستند . خواجه نيز مذهب شيعه اماميه داشت كه با شيعهء اسمعيليه در اصل تشيّع مشارك است . بدين جهات و نيز به علل ديگر كه شرحش مناسب مقام نيست ، خواجه ( نصير الدّين توسى ) به خدمت اسماعيليان پيوست و در دستگاه حكّام و سلاطين اين فرقه مقامى ارجمند يافت ؛ مدّتى در قهستان نزد ناصر الدّين عبد الرّحين با نهايت عزّت و احترام مىزيست و در اثناء اين مدّت ، به طورى كه قطب الدّين محمّد لاهيجى اشكورى در كتاب محبوب القلوب و جمع ديگر از مورّخان نوشته‌اند قصيده‌يى به تازى در مدح مستعصم خليفه عباسى بساخت و با نامه‌يى به بغداد فرستاد ، مؤيّد الدّين محمّد بن علقمى كه وزير مستعصم بود چگونگى حال را به ناصر الدّين محتشم قهستان بنوشت و از اين معنى بدگمانى در خاطر ناصر الدّين راه يافت و خواجه را به گونهء بازداشتگان بداشت ، و آنگاه كه به قلعهء الموت قزوين خداوند علاء الدّين محمّد بن حسن ( 618 - 653 ) هشتمين خليفهء حسن صبّاح مىرفت ، وى را همراه برد و خواجه به حكم علاء الدّين محمد در قلعهء الموت بماند و از آن پس در قلعهء ميمون از قلاع رودبار الموت نزد ركن الدّين خورشاه ( متوفّى 654 ) آخرين پادشاه اسمعيلى مىزيست و همچنان در دستگاه حكّام و سلاطين اين فرقه بسر مىبرد و به عبارت ديگر نزد آنها محبوس بود . تا آنكه هلاكو خان مغول در سال 654 به فتح قلاع اسماعيليه دست يافت و در روز يكشنبه اوّل ذيقعده از همين سال ، خورشاه تسليم هلاكو گرديد . خواجه از آن تاريخ به خدمت ايلخان مغول پيوست و از مقرّبان دربار وى گشت و در ملازمت وى مقام و منصبى تالى وزارت يافت و در سال 663 كه هلاكو خان وفات يافت ، خواجه در دستگاه وى با نهايت قدر و منزلت مىزيست و از آن پس تا سال 672 هجرى قمرى كه پايان عمر خواجه است ، زمان دولت آباقاخان بن هلاكوخان بود و خواجه در اين مدّت نيز در كمال عزّت و حرمت زندگى كرد . مدّت اقامت خواجه در دستگاه اسماعيليّه به طورى كه نگارنده تحقيق كرده به طور قطع از
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 160 | مرتضى راوندى