دلانگيز زينت يافته بود . چشمههايى در آنجا ، پر از آب و شير و شراب و شهد ، روان بود و گروه گروه زنان و دختران بس جميل ، كه سازهاى گوناگون مىنواختند و نغمههاى شيرين مىسرودند و با دلانگيزترين حركات دستافشانى و پايكوبى مىكردند در هر كنار ديده مىشد ، اينها همه از آن روى بود كه پيرمرد ( مقصود علاء الدّين محمّد است ) مىخواست كه پيروانش آن جايگاه را بهشت موعود و فردوس برين پندارند ، از اين رو كوشيده بود تا آن را بر وفق وصفى كه حضرت محمّد ( ص ) از بهشت كرده بود بيارايد ، يعنى باغ زيبا بسازد كه در آن جويهاى شير و شراب و شهد و آب از هر سو روان باشد و زنان و دختران بسيار در هر طرف بخرامند و ساكنان بهشت وى ، از آن همه اسباب عيش ، بهره وافى برند . شكّ نيست كه مردمان آن سرزمين ، آن باغ را بهشت راستين مىپنداشتند .
هيچ كس را حقّ آن نبود كه بدان باغ درآيد مگر كسانى كه بدانجا مىرفتند تا در صف حشيشيان ( مقصود فدائيان است ) شيخ درآيند . بر مدخل باغ دژى سخت استوار بنا شده بود كه در برابر همهء جهان پايدارى مىتوانست كرد و سواى آن هيچ راهى به باغ نبود ؛ پيرمرد جمعى از جوانان آن ملك را كه ميان دوازده تا بيست سال از عمرشان مىگذشت و شوق سپاهىگرى داشتند ، در دربار خود نگهداشته بود و با آنان داستانها از بهشت مىگفت ، چنان كه محمّد ( ص ) به پيروان خود مىگفت و آن جوانان ، چنان به او اعتقاد يافته بودند كه اعراب به محمد ، سپس پيرمرد هربار چهار يا شش يا ده تن از آنان را پس از آنكه شربتى خاص مىنوشيدند و به خوابى سنگين فرو مىرفتند ، به درون باغ مىفرستاد و جوانان چون چشم مىگشودند خود را در آنجا مىيافتند .
اين گروه ، چون باغى بدان زيبائى و دلانگيزى مىديدند گمان مىكردند كه براستى در بهشت جاى گرفتهاند و زنان و دختركان دلربا نيز در دلجوئى و كامبخشى هيچ دريغ نمىداشتند ، و سرانجام چنان مىشد كه جوانان هرچيز را كه مقتضى و مطلوب دوران جوانى است در آنجا مهيّا مىديدند و هرگز نمىخواستند كه از آن خلد برين جدا شوند . آن امير ( يعنى علاء الدّين ) كه ما او را پيرمرد ناميدهايم ، دربار خود را چنان شكوهمند و پر جلال مىآراست كه جوانان سادهدل كوهستانى فارغ از هرگونه شكّ و شبهه او را پيغمبر بزرگ مىدانستند ، امير هرگاه مىخواست كه يكى
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 154
مساهمون: مرتضى راوندى
ص١٥٤