دينار زر سرخ از ميان خود بگشاد و ببوسيد و به خدمت مولانا نهاد و گفت : از آن روز باز كه مرا اينجا فرستاد هر سال اين مقدار تو را وظيفه معين كرد ، و دو خلعت و تشريف در خانهء من . . . تعبيه است . . . بفرستد و جامه بردارد . . . اين بگفت و برفت .
مولانا بفرستاد و خلعتها برداشت ؛ و پيوسته عادت امام چنان بودى كه در اثناى مباحثه فرمودى : « خلافا للملاحدة لعنهم اللّه ، دمّر هم اللّه ، خذلهم اللّه . » و منبعد هربار فرمودى كه : « خلافا للاسمعيليّه » . از جملهء تلامذه شخصى مىپرسد كه مولانا هربار ايشان را لعنهم اللّه مىگفتى ، اكنون نمىفرمايد ، موجب آن چيست ؟ گفت : اى يار ، ايشان برهان قاطع گرفته دارند ، مصلحت نيست با ايشان به لعنت خطاب و عتاب كردن » .
در كتاب پروفسور عبد الرّزاق كانپورى آمده است كه : « از اين سياست امام فخر ، عوام چنان پنداشتهاند كه او نيز به گروه ملاحده پيوسته و با حكمران قلعه الموت همدست و همداستان گرديده است . . . » خود امام فخر دربارهء اين داستان گفته است :
« اگر دشمن نسازد با تو اى دوست * تو مىبايد كه با دشمن بسازى
و گرنه چند روزى صبر مىكن * نه او ماند نه تو ، نه فخر رازى . » « 1 »
پروفسور ولاديمير ايوانف مستشرق روسى در رسالهيى كه به زبان انگليسى منتشر كرده است « از واقعه قتل مرموز ديگرى كه به دست همان فدائيان صورت گرفته ، ولى مورخين بعضى در اشتباه بوده و به ديگران نسبت دادهاند و بعضى مشكوك دانستهاند » « 2 » رفع ابهام كرده ، با اينكه در قصيدهء زير نام مقتول « الدگز » ذكر شده ولى در معنى منظور شاعر فرزند او قزل ارسلان بوده است و به طورى كه آقاى فرّخ اظهار نظر كردهاند ، اين نوع التباسات « 3 » به جهات سياسى و غيره در آثار اسمعيليه زياد ديده شده است :
درود و محمدت و آفرين هزار هزار * بر آن يَلان سلاطين رُباى تيغ گذار
هامش
( 1 ) . كتاب نظام الملك ، ترجمهء سيّد مصطفى طباطبائى ، ص 298 ، به نقل از كتاب تاريخ ادبى ايران ، ادوارد براون ، ج 2 ، ص 498 .
( 2 ) . از شمارهء 119 مجلهء يغما ، ص 113 ( مقالهء استاد محمد فرّخ ) .
( 3 ) . التباس : پوشيدگى و ابهام و درهم آميختگى .